هیچی ...

توی زندان پارسایی خوو

جان به جان آفرینش تسلیم است

توی گودال انزوا باقی

غمِ نوستالژیِ سنگین است

درد آنچه برفت، رنگین است ...

منو بنداز برو بابا وِل کن

از خودت حرف داری  دل دل کن

آنقدر دانمم که هیچ نیستم

عُمرن عشقی

اونم نمیدانی ...

غم چون اهریمنیست جان فرسا

توی واکسیل و نقشِ دژبانی

بر اضافه حقوق، شادی کن

آنقدر، آنقدر که بتوانی

که "یکی" هست و هیچ نیست جز او

چون اونم نیست پس کُلن هیچی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

چون اونم نیست پس کُلن هیچی.

هیچی

هیچی...

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
م

اگر چه دوست به چيزى نمى خرد ما را به عالمى نفروشيم مویى از سر دوست [گل]

کاترین کبیر

چقدر سوت و کوره اینجا

لادن

امیدوارم سال 94 بیشتر اینجا سر بزنی [چشمک]