کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

درباره لوسین فروید (یک استثنا در هنر فیگوراتیو)
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

برای خیلی از آدم های معمولی، زندگی کردن در زمانه حضور یک هنرمند تاثیرگذار می تواند اتفاق نادری باشد، همان طور که برای یک هنرمند، رسیدن به شهرت و آوازه قبل از مرگ، یک حادثه تلقی می شود. اما وقتی به نقاش و هنرمندی چون "لوسین فروید" می رسیم می بینیم تمام این معادله ها شکل دیگری به خود می گیرد. ما اینجا، با نقاشی روبه رو هستیم که می شود او را در زمره بزرگ ترین نقاشان این چند دهه قلمداد کرد، اما این نقاش، موجودیت دوگانه ای دارد.

موجودیت اول او به گذشته اش مربوط می شود.  در آثار هنری ای که به این گذشته ربط پیدا می کند، ما پیوسته شاهد مفهوم "هنر برای هنر" هستیم و حس کناره گیری از زندگی به خوبی به چشم می خورد. اما موجودیت دوم او، شور و شتاب و هیجان بیشتری دارد و هنرمند اینجا نگاهی کاوش گرانه پیدا می کند. به بیان دیگر، زندگی او هم مظهری از ایستایی و سکون است، هم تجلی ای از حرکت و جنبش.

"لوسین فروید" در هشتم دسامبر 1922 در برلین به دنیا آمد. او نوه زیگموند فروید معروف است. پدرش ارنست، معمار بود و کوچک ترین پسر زیگموند فروید به حساب می آمد. کودکی لوسین در خانواده ای یهودی سپری شد که اعتقاد چندانی به انجام فرایض دینی نداشتند. در این زمان، فروید کوچک در رفاه خانواده های بورژوا به سر می برد و زندگی راحت و بی دغدغه ای داشت که در آن فرصت کافی برای خیال پردازی های کودکانه بود. اما وقتی آدولف هیتلر در سال 1933 صدراعظم آلمان شد، ورق برگشت و ارنست و همسرش لوسی فهمیدند که دیگر آلمان جای ماندن نیست و بنابراین به انگلستان مهاجرت کردند و تابعیت این کشور را پذیرفتند.

فروید، در ابتدا پسر بچه بد قلق و پرمدعایی بود؛ اما رفته رفته زندگی دشوار در انگلستان او را نرم کرد و به او آموخت که به توانایی های شخصی خودش اتکا کند. او تحصیلات اولیه خود را در مدرسه هنرهای لندن سپری کرد و بعد از آن در مدرسه نقاشی و طراحی آنجلیای شرقی واقع در ددهام تحصیل کرد. در حدود سال 1939 چند عدد از طرح های فروید هفده ساله در مجله هورایزون به چاپ رسید که موفقیت خوبی برای او به حساب می آمد. اولین نمایشگاه انفرادی او در سال 1942 در گالری لفور برپا شد.با پایان یافتن جنگ، فروید که دوران نوجوانی اش را پشت سر گذاشته بود، به طور بی وقفه کار نقاشی پرتره را آغاز کرد. از این زمان به بعد بود که او به یکی از نقاشان فیگوراتیو تبدیل شد و توانست در این شیوه نقاشی چهره شاخصی شود.

سلف پرتره از خود نقاش

نقاشی های او اغلب پرتره ها ی آدم هایی هستند که فروید آنها را از بین دوستان، خانواده، نقاشان دیگر، طرفدارانش و کودکان انتخاب کرده است. او همان زمان در مورد نقاشی های خودش گفته بود: "من آدم ها را نقاشی می کنم، نه از آن رو که نشان دهم چه شکلی هستند؛ بلکه از این بابت که نشان دهم بودنشان چگونه رخ می دهد."عده ای از منتقدان، او را نقاشی "رئالیست" (و حتی عده ای پا فراتر گذاشته و او را نقاشی سوپر رئالیست) معرفی کرده اند، اما به نظر می رسد که او از یک نقاش رئالیست صرف فراتر است. او نقاشی است که بیشتر بر سیاق و سبک شخصی خودش عمل می کند و نگاهش در هنر، معطوف به نقاشی کردن، آن هم به مفهوم سنتی و دیرینه آن است. با این حال، سوژه های بکر و عمیق و متفاوت او آنقدر در هنر فیگوراتیو سنتی انگلستان بی سابقه هستند که صریحاً اذعان کنیم با نقاشی متفاوتی روبه رو هستیم که در عرصه هنر فیگوراتیو یک استثنا محسوب می شود.

girl whit a kiten

Baby On A Green Sofa

Esther

این نقاش متفاوت در توصیفی که خودش می گوید : "کار من کاملاً مرتبط با زندگی شخصی ام است... درباره خودم است و پیرامونم. من روی آدم هایی کار می کنم که به من علاقه دارند و در فضاهایی دقیق می شوم که می شناسم... وقتی به یک آدم نگاه می کنم، این نگاه برایم انتخاب چیزی را ممکن می سازد که در یک نقاشی قرار می گیرد. تمایزی هست بین واقعیت و حقیقت. حقیقت، عنصری از رازگشایی در خود دارد. اگر چیزی حقیقی باشد، جذابیت اش برای انسان از خود آن چیز بیشتر است."

اولین سوژه نقاشی های فروید، همسر اولش کیتی بود (فروید در سال 1948با این زن ازدواج کرد.) او بارها و بارها فیگور همسر خود را کشید. بعد از آن که از کیتی جدا شد، این نقاشی ها را ادامه داد و بعد از ازدواج با همسر دومش کارولین (در سال 1952) بارها پرتره او را بر روی بوم آورد.

فروید بعد از آن، از گروه زیادی از نقاشان و دوستان خود نقاشی کشید . در سال1951 ، برای نقاشی معروفش "درون پادینگتون" جایزه بهترین نقاشی را از فستیوال نقاشی بریتانیا از آن خود کرد.فروید در سال 1956بعد از آن که فهمید پرتره های تنهای او نیازمند آن هستند تا به شیوه آزادتری کشیده شوند، شروع به کاوش در تکنیک های اکسپرسیونیستی سایه روشن کرد که این کاوش به نقاشی های او شکل جدیدی بخشید. البته تلاش او در فیگورهای آزاد چندان مورد توجه قرار نگرفت تا زمانی که در سال 1966 مطالعه ای جدی روی پرتره نگاری انجام داد. فروید در سال 1977عمده توجه خود را روی فیگور مردان متمرکز کرد. در حالی که فیگور ملبس (اغلب با چشمان غمگین و معمولاً نشسته یا خوابیده) هنوز بخش اعظم کارهای او را تشکیل می داد، فروید به شکل ویژه ای به فرم رئالیستی پیکر مرد توجه نشان داد. نقاشی "مرد با موش( "1977) آغازی است بر جست و جوی وقفه ناپذیر فروید در ترسیم چنین فیگورهایی. فروید البته در این سال ها به سوژه های دیگری هم توجه نشان داد. بهترین دوست انسان یعنی سگ، یکی از این سوژه ها بود که در بسیاری از تابلوهای این نقاش به چشم می خورد. با تمام اینها، فروید گاهی اوقات از فیگورهای انسانی یا حیوانی دست می کشید و به چشم انداز های شهری می پرداخت.

او به گونه ای در تمام آثارش روایت خود را از جهان با شیوه و سبک و سیاق مختص به خود با مخاطب اش در میان می گذارد. برای او پایبندی بر قوانین نقاشی ارزشی ندارد و آگاهانه پا را از حد و حدود تعیین شده فراتر می نهد. از همان اولین پرتره ها در دهه چهل که او همسر اولش را نقاشی می کند، شکل چشم ها و پیشانی در نگاه اول حتی اشتباه به نظر می رسد، اما فروید به عمد می خواهد روایت خودش را از یک شخصیت با فیلتری از درون دنیای خویش با ما قسمت کند. در نتیجه ابایی ندارد که نقاشی اش غیرمعمول و حتی اشتباه به نظر برسد.

فروید اطرافیانش را سوژه نقاشی هایش قرار می دهد، اما از خلال چهره و بدن آنها، دنیای درونی خودش را روایت می کند. بین آدم هایی که او می کشد، به رغم اختلاف های ظاهری، شباهت های زیادی را می توان دید و سبک روایت او از این آدم ها، از دهه چهل تا آخرین نقاشی در سال ۲۰۱۱، کم و بیش ثابت می ماند.

فروید می گوید آدم هایی را می کشد که برایش جالب و مهم اند و در اتاقی که می شناسد و در آن زندگی می کند. او برای مدل هایش داستان های زیادی تعریف می کرد و حتی شعر می خواند و با غذای خوب به استقبالشان می رفت، اما به هنگام کار اجازه نمی داد که حرفی بر زبان بیاورند. در اولین سال ها همسرش، استادش و یک کلکسیونر و حتی دوست اش فرانسیس بیکن- دیگر نقاش ستایش شده قرن بیستم- را سوژه آثارش قرار داد و در «دختر با گل های سرخ» (۱۹۴۷ و ۴۸) یکی از شاهکارهایش را بر اساس چهره همسر اولش خلق کرد.

نوه زیگموند فروید معروف، در واقع جهان روانشناسانه پدربزرگش را در حال و هوایی متفاوت دنبال می کند. او در طول دهه ها آدم های مختلفی را سوژه نقاشی هایش قرار می دهد، اما در همه آنها، از زنانی بسیار تکیده و استخوانی تا چاق و فربه، نگاه نقاشی را می توان حس کرد که زندگی را دوست ندارد و به نقاشی به عنوان یک درمان نگاه می کند.

در واقع فروید در صورت و بدن مدل هایش زیبایی را جست و جو نمی کند و بر خلاف بسیاری از نقاشان طول تاریخ، سعی دارد تصویر نازیبایی از بدن و صورت انسان ها ترسیم کند. در هیچ کدام از بدن های برهنه نقاشی شده توسط فروید، حس اروتیکی نمی توان یافت و برعکس تصویر دیگری از انسان ها که تلخ و سرد و دردناک به نظر می رسد خلق می شود.

"سرپرست خفتۀ خیریه" از معروف ترین و گرانقیمت ترین آثار لوسین فروید

در واقع فروید در تمام طول دوره کاری اش در حال برداشتن ماسک زیبا از صورت و بدن انسان هاست. در کنار پیکاسو که غالباً به شکل استعاری در حال برداشتن ماسک از صورت و ورود به درون پیچیده انسان هاست، فروید علاوه بر صورت، با کشیدن بدن های مچاله شده، انسان را به معنای واقعی "برهنه" می کند؛ فارغ از پوستی که ما را زیبا نشان می دهد. فروید در واقع پوست انسان را می کند و لایه ای را از روی درونیات پنهان ما برمی دارد. می ماند استخوان ها و رگ هایی بیرون زده و بدنی ملتهب که درد و رنج انسان را می توان در آن حس کرد.

فروید که بیشتر عمر حرفه‌یی خود را در لندن گذراند، یکی از بزرگترین نقاشان قرن بیستم محسوب می‌شود. اگر به سبک شناسی اکتفا کنیم می توان گفت وی به سبک‌های واقع‌گرایی، اکسپرسیونیسم و فراواقع‌گرایی نقاشی می‌کشید.

این نقاش بزرگ از هنرمندان نیک‌بختی بود که در زمان حیات، شهرت را تجربه کرد و گفته می‌شود که او گران‌ترین هنرمند جهان بوده است.

لوسین فروید سرانجام در شامگاه 20 ژوئیه سال 2011 میلادی در سن 88 ساگی در منزلش و به دلیل یک بیماری نامعلوم در گذشت.

Interior In Paddington

Buttercups

منبع: رادیو زمانه، روزنامه آفتاب، بی بی سی