کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

با صد هزار مردم، تنهایی/ بی صد هزار مردم، تنهایی
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤
 

درباره تنهایی و خلوت

یه نظریه هست که میگه انسان هر چقدر بیشتر کتاب و شعر خوب بخونه و فیلمای خوب ببینه و در نتیجه بیشتر و عمیق تر فکر کنه، تنها تر میشه. از اونجا که تنهایی درمان خاصی نداره، تجربه نشون داده با افزایش معلومات انسان و عمیق تر شدن افکارش شدت این تنهایی بیشتر شده و انسان تنها تر میشه. وقتی به جایی میرسی که دیگه هر متن و کتابی رو نمیتونی بخونی و یا هر فیلمی رو نمیتونی ببینی یا به هر موزیکی نمیتونی گوش بدی و خیلی از آثار سطحی که بسیاری رو به وجد میاره برات جذابیتی ندارن، دایره ی انتخاب هات در مقایسه با اطرافیانت تنگ تر و تنگ تر میشه و وقتی میبینی اکثریت غریب به اتفاق این اطرافیان هم از حرفات سر در نمیارن و نکته مشترکی در بحث و تبادل نظر با اون ها پیدا نمیکنی، تنهاییت عمق بیشتری پیدا میکنه.

با توجه به مدنی الطبع بودن بشر، اغلب انسان ها تلاش میکنن که از تنهایی فرار کنن و دلیلش هم مشخصه، "تنهایی تلخه و خوره روح انسان محسوب میشه". ازدواج، خویشاوندی، انتخاب دوست و ... همگی راه حل های انسان برای فرار از معضل تنهایی محسوب می شن. اما آیا تا به حال به این نکته فکر کردین که واقعا این غولِ تنهایی چیه و چرا اغلب انسان ها ازش گریزانن؟ حتی عده ای از انسان ها که اظهار میکنن که غالباً دوست دارن تنها باشن و از جمع فاصله میگیرن هم در ذات خودشون گرایش به بودن در جمع رو احساس میکنن.

جالبه که آدمیزاد با علم به اینکه تنها به دنیا میاد و تنها هم از دنیا میره، همیشه از تنهایی گریزانه. همونطور که دیدیم و خوندیم، در آثار دینی هم فراوان به موضوع تنهایی انسان اشاره شده. در قرآن هم آیه ای هست با این مضمون که: "به سوی ما تنها آمده ای، همچنان که تنها زاده شده ای". پس بی راه نیست اگر بگیم تنهایی یکی از اصلی ترین و بزرگترین معضلات فلسفی بشر از ابتدای خلقت تاکنون بوده و با وجود پیشرفت علم تا به حال درمانی برای این درد کهنه پیدا نکرده.

اما این سوال ممکنه برای بسیاری پیش بیاد که بالاخره تنهایی خوبه یا بد؟ اگه قراره با مطالعه و تفکر و فهمیدن بیشتر، تنهایی انسان هم بیشتر بشه چرا باید سعی کنیم معلوماتمون رو ارتقا بدیم؟ بالاخره تنها بودن بهتره یا در جمع بودن و همرنگ جماعت شدن؟

همه ما افرادی رو در اطراف خودمون دیدیم که افسرده هستن، افرادی که از اجتماع گریزانن و در بیان دلیل این گوشه گیری ها هم لذت بردن از تنهایی رو عنوان می کنن. واقعن هم همینطوره. تنهایی لزوماً چیز بدی نیست. تنها بودن به وقت لزوم به انسان استقلال میده. باعث میشه از همرنگ جماعت شدن پرهیز کنه و راه خودش رو پیدا کنه. این ها روی خوب سکه تنهایی محسوب میشه. در عین حال نوعی از تنهایی که به دنبال خودش افسردگی و بیماری رو به همراه داره هم میتونه شدیداً برای روح انسان زیان بار باشه. همه ما هم کم و بیش این نوع نابود کننده تنهایی رو در زندگیمون تجربه کردیم و آثار مخربش رو دیدیم.

پس به این نتیجه رسیدیم که تنهایی دو جنبه داره، جنبه ی خوب که سازنده افکار خلاقانه و آثار هنری بدیع و راه های جدیده؛ و جنبه بد که تخریب کننده روح و روان انسانه.بنابر این باید بین این دو نوع تنهایی تفکیک قایل شد. برای اینکه منظورم رو بهتر بیان کنم باید عرض کنم که به اعتقاد من برای تفکیک دو نوع تنهایی که در بالا بیان کردم، بایستی مفهموم "تنهایی" و "خلوت" رو از هم جدا کرد. این که انسان با خودش خلوت کنه چیز بدی نیست و اتفاقن به نظرم کار پسندیده ای محسوب میشه. خلوت، عامل اصلی تمرکز و خلق آثار منحصر به فرده. در خلوته که انسان میتونه به خوبی فکر کنه. همچنان که بزرگان توصیه کرده اند: "تفکر ساعةً افضلُ مِن عبادة سبعین سنة." این تفکر به نظر من جز در خلوت و گوشه نشینی حاصل نمیشه. ولی از طرف دیگه گرفتار شدن انسان در تنهایی مطلق به همراه خودش ضعف، خستگی، خمودگی و افسردگی رو داره. به عبارت دیگه، خلوت، یک امر خود خواسته محسوب میشه و یک قابلیت منحصر به فرد برای انسانه، ولی تنهایی یک ضعف و تقدیر اجتناب ناپذیره.

بنابر این تنهایی از نوع خلوت کردن انسان با خودش و افکارش چیز بدی نیست. اتفاقا خوب هم هست و باعث میشه در عین حال که دوستان و اطرافیان در کنار ما هستند، جایی برای تمرکز و فرار از حرف ها و کارهای بیهوده داشته باشیم و اگر بخواهیم انسان خلاق و موفقی باشیم، این جنبه از تنهایی که به خلوت هر شخص برمیگرده برای ما لازم و ضروریه. 

شخصا آدمی هستم که تنهایی رو به بودن در جمع ترجیح میدم. البته در این مورد هم به نظرم مثل هر کار دیگه ای باید "تعادل" رو رعایت کرد. هیچ وقت تنهایی رو به معنای مطلقش تائید نمیکنم. چون کاملن این قضیه رو درک کردم که تنهایی و گوشه نشینی که از حدش بگذره باعث افسردگی و ذایل شدن عقل انسان میشه. بنابر این جزو اون دسته از آدم هایی هستم که به قول لوئیز بونوئل:

تنهایی را دوست دارم، به شرط آنکه هر از گاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم ...

ولی همونطور که همه میدونیم، زمان هایی در زندگی وجود دارند که انسان شدیدن گرفتار تنهایی (از نوع بد و ویران کننده اش) میشه و به نظرم در این مواقع اطرافیان و دوستان نقش مهمی در نحوه مواجهه انسان با تنهایی از این نوع دارند. صد البته اینکه کسانی رو در اطرافت داشته باشی که کنارشون احساس بیهودگی نکنی و در عین حال، خلوت و گوشه دنج خودت رو هم داشته باشی کاملن به درک بالای دوستانت بستگی داره و میزان اعتماد متقابلی که در روابطت با اون ها ایجاد شده. خیلی ها رو میشناسم که به تعدد دوستانشون افتخار میکنن. خود من به واسطه تعاملات اجتماعی و روابط کاری با افراد زیادی در ارتباط هستم. وقتی به phone book موبایلم نگاه میکنم شاید 1000 تا اسم و فامیل با شماره تلفن و ایمیل و ... ذخیره کردم. ولی وقتی به این فکر میکنم که کدوم یکی از این اسامی و چندتاشون دوستای خاص برام محسوب میشن، شاید این تعداد از 5 یا 10 نفر تجاوز نکنه و وقتی فکر میکنم کدوم یکی از این افراد خاص اونقدر برام خاص تر و با ارزش تر و قابل اعتمادتر هستند که میتونن وقت های تنهاییم رو پر کنن شاید تعدادشون کمتر از تعداد انگشتان یک دست باشه.

حرف آخر هم اینکه به نظرم توو این زمانه هیچ فضیلتی برتر و بهتر از تامل و تفکر وجود نداره و باید به این نکته دقت کرد که رسیدن به کمال تنها در سایه خلوت، درنگ، کم حرفی، گوشه نشینی و تامل حاصل میشه و همرنگ جماعت بودن فضیلتی با خودش به همراه نداره. در ضمن، کسی هم از سکوت در برابر حرف های سبُک ضرر نکرده.این موضوعیه که تعداد کمی از آدم ها درکش میکنن. به خاطر داشته باشیم:

از تمام خلق یک تن صوفی اند/ مابقی در سایه او می زیند.  

و الخ ...