کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

عامه پسند
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٥
 

افسرده از خواب بلند شدم. به سقف نگاه کردم. به ترک‌های سقف. یک بوفالو دیدم که داشت دنبال چیزی می‌دوید. فکر کنم خودم بودم. بعد یک مار دیدم که یک خرگوش به دهن گرفته بود. آفتابی که از میان پارگی‌های پرده به داخل می‌تابید؛ صلیبی شکسته روی شکمم درست کرده بود. ماتحتم می‌خارید. بواسیرم دوباره عود کرده بود؟ گردنم مثل چوب خشک شده بود و دهنم مزه‌ی شیر ترشیده می‌داد.
بلند شدم و رفتم دستشویی. بدم می‌آمد که خودم را در آینه تماشا کنم، ولی نگاه کردم. افسردگی دیدم و شکست. دوتا کیسه‌ی سیاه گودرفته زیر چشم‌هایم بود. دو چشم ریز و وحشت‌زده، چشم‌های موشی که گربه‌ای عوضی به دامش انداخته. گوشت تنم انگار زنده نبود. به نظر می‌رسید از اینکه جزئی از من است حالش به هم می‌خورد. ابروهایم به سمت پایین تاب برداشته بودند. پیچ‌خورده بودند. به نظر می‌رسید مجنون شده‌اند. موهای ابروی مجنون. افتضاح بود. قیافه‌ام وحشتناک بود. حتی شکمم هم آمادگی کار کردن نداشت. یُبس بودم. رفتم طرف توالت که بشاشم. درست نشانه گرفتم، ولی باز هم از توالت ریخت روی زمین. سعی کردم دوباره نشانه بگیرم، ولی این دفعه ریخت روی نشیمن توالت که یادم رفته بود برش دارم. چند تکه کاغذ توالت کندم و همه جا را تمیز کردم. دستمال را توی توالت انداختم و سیفون را کشیدم. رفتم طرف پنجره و بیرون را نگاه کردم و دیدم که یک گربه در حال ریدن روی پشت‌بام همسایه است. بعد برگشتم، خمیر دندان را پیدا کردم و لوله‌اش را فشار دادم. زیادی بیرون آمد. از روی مسواک سُر خورد و تلپی افتاد توی روشویی. سبز بود. شبیه یک کرم سبز بود. انگشتم را تویش فرو کردم و مقداری‌اش را دوباره روی مسواک گذاشتم و شروع کردم به مسواک زدن. دندان‌ها. عجب چیزهای وحشتناکی بودند. مجبور بودیم که بخوریم، بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت‌انگیز بودیم. سرنوشت همه‌ی ما همین بود که کارهای حقیر کثیف‌مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم.
مسواک زدن را تمام کردم و برگشتم به رخت‌خواب. نه حس داشتم و نه انرژی. یک پونز بودم، یک تکه پارکت.
تصمیم گرفتم تا ظهر توی رختخواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم‌های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه‌ام بهتر شود، حالم بهتر شود. آدمی را می‌شناختم که چندین روز بود شکمش کار نکرده بود. بعد از چند وقت منفجر شد. واقعاً.

 کثافت از شکمش ریخت بیرون.
بعد تلفن زنگ زد. گذاشتم زنگ بزند. هیچوقت صبح‌ها تلفن جواب نمی‌دادم. تلفن پنج بار زنگ خورد و بعد قطع شد. با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد. همه‌شان آن بیرون دارند حقه‌های حقیر سر همدیگر سوار می‌کنند و کله‌معلق می‌زنند. پتو را تا گردنم بالا کشیدم.

و صبر کردم...

"چارلر بوکوفسکی"

(از متن کتاب)