کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

جذابیت پنهان بورژوازی (شماره 2)
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥
 

گرایش به اشرافی گری و زندگی در سطوح بالای اجتماعی، موضوعیست که تا حدودی در وجود همه انسان ها رخنه کرده. حتی افرادی که بسیار ادعای روشن فکری و آوانگاردیسم دارند گرایش پنهانی به بورژوا گری از رفتار و نوع زندگی شان قابل رویت است. میل مبهم ما به مارک ها و برندها، روستوران‎های شیک، شخصیت های مشهور و ... نشان دهنده تمایل اکثر ما به زندگی سرمایه داری و نوع روابط و سیستم حاکم بر این طبقه است.

 اگر به درون خودمان هم دقت کنیم می‎بینیم که در بسیاری مواقع، زرق و برق حاکم بر زندگی طبقه مرفه، حتی نوع دیدگاه و قضاوت ما در باره اشخاص و انسان‎ها را تحت تاثیر خودش قرار می‎دهد. یکی از نمونه‎های آشکار این نوع طرز فکر در مخاطبان عام به وضوح با مقایسه دو تصویر زیر قابل مشاهده است:

 

(توضیحات مربوط به تصاویر)*

 کنار هم قرار دادن این دو عکس را می شود در حد یک تمهید پیش پاافتاده ژورنالیستی تلقی کرد. چیزی در ردیف بازی موذیانه با احساسات بیننده و اخذ نتایجی بی پایه و اساس. اما حتی آگاهی از چنین نتایجی نمی تواند ما را از جاذبه کنار هم قرار دادن این دو تصویر رها کند.

 عکس اول، تصویری خوشایند از دختران خانواده رومانف، آخرین تزار روسیه است.

 چهار دختر نوجوان زیبا و معصوم (از چپ به راست)، ماری، تاتیانا، آناستازیا (همان دختر معروف تزار که سرنوشت افسانه یی اش دستمایه فیلم ها و کارتون های فراوانی شد) و اولگا. تاریخ عکس سال 1914 است.

زمانی که ده ها میلیون شهروند روسی در کنار تحمل بی کفایتی پدر این دختران و همسرش (ملکه) و مشاور سادیست آنها (راسپوتین) باید حضور در یکی از بی معناترین و کمرشکن ترین جنگ های تاریخ را هم تجربه می‎کردند.

 تصویر دیگر (مربوط به تابستان 1917) به سه تن از زنان انقلابی ارتش سرخ اختصاص دارد که لباس رزم پوشیده اند؛ زنانی با کینه یی طبقاتی و غیرقابل مهار که دوشادوش بلشویک ها برای برقراری اتحاد جماهیر شوروی جنگیدند.

 چهره این زنان با موهای تراشیده و چهره هایی خشمگین، وقتی در کنار معصومیت چهره دختران تزار قرار می گیرد تمام درس ها و اسناد تاریخی را تحت الشعاع قرار می دهد و بیننده ناخودآگاه با خانواده سلطنتی رومانف احساس همدردی می کند.

 تمام خانواده رومانف پس از دستگیری توسط بلشویک ها تیرباران شدند؛ از جمله این چهار دختر حاضر در تصویر بالا.

 

 

 

پ.ن: بورژوازی یکی از اصطلاحات مارکسیستی در مورد دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری است. این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه و سرمایه دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام, آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوما از اشراف زادگی. این دسته بالاتر از طبقه پرولتاریا قرار می‌گیرد. در جامعه سرمایه داری این واژه معمولاً به دسته‌های قانون گذار و مالک  اطلاق می‌شود.

 

 * بخش "توضیحات تصاویر"، برگرفته از متن روزنامه اعتماد، با اندکی تصرف در متن. 



 
 
و در ادامه مطلب قبلی ...
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

هیچ یک از ما عاشق به دنیا نمی‌‌آید

برهنه بوده ایم

روزِ تولد
و کوچک
و شکننده
و در جستجوی آغوشی امن
و از ترسِ تنهایی می‌‌گریستیم
و یک روز
یک نفر که از روزِ اول عاشق نبوده
از ترس تنهایی‌
به آغوشِ امن ما پناه می‌‌برد
عاشق می‌‌شود
عاشق می‌‌شویم
و یک روز
یک روزِ خیلی‌ بد
آغوش دیگری برای او امن می‌‌شود
می‌ رود
می‌ مانیم
برهنه
کوچک
بسیار کوچک
با قلبی شکسته
با روحی شکننده
بی‌ هیچ آغوشِ امنی‌
و از ترسِ تنهایی‌ می‌‌گرییم
و می‌‌گرییم
و می‌‌گرییم...

 

شاعر: ناشناس


 
 
جذابیت پنهان بورژوازی (بدون هیچ ربطی به متن)!!!
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

پدر:پسرم اینقدر دنبال دختر خوشگل نباش...زیبایی همیشگی نیست.
پسر:می دونم پدر... اما زشتی همیشگی یه.

یه چیز عجیب دیگه ای که تو وجود انسان هست, همین حس تنوع طلبیه. هر چقدر هم که انسان متعهدی باشی، باز هم بودن در کنار یک نفر به صورت مداوم خسته ات میکنه. علی رغم تجربه لحظات استثنایی و خاطرات رنگارنگ، به تدریج اون احساسات زیبا رنگ میبازه و جای خودش رو به تکرار میده. حرفای قشنگ تبدیل به سو تفاهم میشه، مکان های بکر و دیدنی تکراری میشه، شعرها و آهنگ های زیبا خسته کننده میشه، به تدریج همه زیبایی ها رو به زوال میره و در نهایت همه چی تموم میشه...

صد البته در بعضی مواقع تموم شدن به این راحتی نیست و این یعنی تبدیل شدن یه رابطه به شکنجه ابدی.

در اینجا یاد یه بخشی از کتاب "خداحافظ گاری کوپر" افتادم . "لنی" میگفت:

  "وقتی دو نفر اینجور که تو می‌گی بهم بچسبن، عاقبت کارشون به اونجا می‌کشه که اتومبیل و خونه می‌خرن و کار و کاسبی و بچه و اینجور چیزا راه می‌اندازن. اون وقت دیگه رابطشون عشق نیست. اسمش می‌شه زندگی."


شخصاَ فکر میکنم جذابیت، اصلی ترین موضوع در حفظ یه رابطه باشه. زمانی که طرف مقابل جذابیتش رو در ذهنت از دست بده دیگه نمیشه به ادامه راه فکر کرد. چون ادامه دادن راهی که توش هیجان و جذابیت نیست جز عذاب و خستگی چیزی به همراه نداره. تعریف افراد مختلف از جذابیت هم فرق میکنه و بحث سلیقه ها در اینجا هم یک فاکتور تاثیر گذار محسوب میشه. 

در همین راستا، یکی دیگه از معضلاتی که اکثر افراد با اون درگیرن نحوه جذاب کردن زندگیه. چه بسا زمانی که میخوای یه موضوعی رو جذاب کنی و یا یه حرکتی که به نظر خودت جذابه انجام بدی، ناگهان گند میزنی به همه چیز. بنابر این از اونجایی که من معتقدم خیلی چیزا قریضیه و به صورت مادر زادی در نهاد هر کسی قرار میگیره، تکلیف این قضیه هم از نظر من روشنه. جذابیت یه امر ذاتیه. ممکنه هیچ تلاشی در این جهت نکنی و در نظر دیگران موجودی جذاب باشی و ممکن هم هست با 1000 تا کلک و حقه بخوای اندکی جذابیت به خودت و حرکاتت تزریق کنی و نتونی.

بنابر این خوراک تنوع طلبی انسان رو جذابیت میشه تعریف کرد و به نظرم تا زمانی که احساس میکنی هنوز چیزهای جذابی در رفتار و احساسات طرف مقابلت وجود داره، میتونی به رابطه ادامه بدی. در غیر این صورت بهتره بیخودی خودت رو علاف و سر در گم نکنی. البته به این امر هم واقف هستم که گفتن این مسایل به صورت کلی راحته و نیاز به یک تعامل دو طرفه داره. چون اگه بخوایم بحث رو احساسی کنیم، معمولا  یک نفر این وسط قربانی میشه.

و بالاخره به این موضوع هم باید دقت کرد که ما در اکثر موارد در دنیای پیرامونمون بیشتر از این که با آدمای خوب و بد سروکار داشته باشیم، با آدمای جذاب و غیر جذاب سروکار داریم و این وسط بیشتر آدمای جذاب به مرور زمان جذابیت شون رو از دست می دن و تبدیل به یکی از دو زیر گروه آدمای غیر جذاب، یعنی "کسل کننده ها" یا "نفرت انگیزها" میشن. این جوری میشه که دنیا روز به روز جای بدتر و کسل کننده تری برای کسایی میشه که دنبال هیجان و تازگی ان...

حُسن ختام هم یه بخشی از کتاب بابا لنگ درازه (که خودم هنوز نخوندمش). خانم "جین وبستر" از قول یکی از شخصیت های کتاب   می فرمایند:

من رمز خوشبخی واقعی را یافته ام. باید "حال" را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، هم می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه زمین کوچک محدود کند و از همان نقطعه ی کوچک نهایت استفاده را ببرد. من هم میخواهم کشت و کارم را به یک قطعه ی زمین کوچک محدود کنم. میخواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت می برم. بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط می دوند. آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست بیابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلا مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند. وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمیکند به هدفشان برسند یا نه...!