کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

یه روز خوب!!!
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

چه روز زیبایی. در حال گوش کردن به آهنگ "نورث کانتری بلوز"جوان بائز هستم و سکوتی که بر اینجا حکم فرماست هم زیبایی این لحظه ها رو بیشتر میکنه.

با خودم فکر کردم چقدر خوبه که همیشه مثل همین لحظه باشه.

ولی بعد پشیمون شدم…

بعد از مدت ها تصمیم گرفتم فکرم رو آزاد کنم. حتی بیخیال فیس بوک شدم و خواستم"حال و کار دگر سان کنم".

ولی مگه میشه به یه سری چیزها فکر نکرد؟؟؟  

ناگهان "ابر شلوار پوش" اومد بالای سرم:

بر بستر آلوده
باید برانگیزم جُل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عُنُق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام
بر جان من، نه هیچ تار موی سفید است
نه هیچ مه پیرانه

من زیبایم
بیست و دو ساله
تندر صدایم
می درد
گوش دنیا
پس می خرامم
ای شما
ظریف الظرفا
که عشق را با کمانچه می خواهید
ای شما
خشن الخُشنا
که عشق را
با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند حتی یک نفرتان
نمی تواند پوستش را
چون من شیار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در ردِ لب و لب
گوش کنید


"در آنجا
در تالار
زنی هست
از انجمن فرشته های آسمان
می گیرد دستمزد
کتان تنش نازک است و برازنده
می بینیدش
ورق می زند لب هایش را"

اگر بخواهید
تن هار می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم


من به گلبازار باور ندارم
چه بسیار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانی
کهنه تر از هر مریضخانه
زنانی
فرسوده تر از هر ضرب المثل...

...

گاهی وقتا بهتره آدم خیلی چیزا رو نفهمه. اینجوری خیلی بهتره. مفهوم یه شعر یا منظور یه شاعر، یک قطعه موسیقی یا مقصود یه نویسنده و حتی هدف از کشیدن یه نقاشی. فقط گوش کن و ببین و بگو چقدر "قشنگه". مثل باقی آدما. آره. اینجوری بهتره...

 ولی حیف که نمیشه. و بدتر از همه اینه که نتونی چیزی رو که می دونی به زبون بیاری و به بقیه منتقل کنی.

از این واژه متنفرم: وای!!! "چقدر قشنگه".

به خصوص در توصیف یه اثر هنری...

حالا باب دیلن و "the girl from north country"

If you're traveling in the north country fair
Where the winds hit heavy on the borderline
Remember me to one who lives there
She once was the true love of mine

 باز هم سه نقطه...


 
 
ویلیام بلیک، رازی بزرگ در تاریخ هنر
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥
 

نام اثر: آغاز زمان (روایت انجیل)

شاعر، طراح و نقاش بزرگ انگلیسی، ۲۸ نوامبر ۱۷۵۷ در خانواده‌ای کم‌درآمد در لندن به دنیا آمد و در ۱۲ اوت ۱۸۲۷ در همان شهر درگذشت.

هنر ویلیام بلیک در شعر و نگارگری، از دنیای پیرامون او جداست و یکسره به فضای معنوی شگرفی وابسته است که ذهن عاصی او را فرا گرفته بود. او در سراسر زندگی به عوالم قدسی و معنوی باور داشت و بر آن بود که با "ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت" در تماس است.

از دوران کودکی از محیط خود بیگانه و با دنیای درونی خود مأنوس بود. از مدرسه گریزان بود و به همین دلیل پدرش او را از تحصیل معاف کرد. از نخستین اشعاری که بلیک در خردسالی سرود، بارقه‌ای از عرفان و دید شهودی آشکار بود.

در اصل برای بیان همین بینش شهودی بود که به رسم و نگارگری، طراحی و خطاطی، تذهیب و حکاکی و گرآورسازی روی آورد، و در تمام این هنرها سرآمد روزگار خود شد.

تابلوهای ویلیام بلیک جولانگاه انبیا و اولیای مقدس است. قدسیان عرش اعلا و فرشتگان عالم بالا، به صورت حقیقی یا مجازی پیوسته در شعرها و نقاشی‌های او حضور دارند.

اشعار بلیک ساده و روان، اما محکم و تکان‌دهنده است. شعر او با تخیلی غریب، تصاویر شگرف و کلامی پیامبرگون، شعر انگلیسی را دگرگون کرد. بسیاری از سخن‌شناسان شکوه زبان بلیک را به شعر شکسپیر مانند کرده‌اند. او بزرگترین نماینده رومانتیسیسم در شعر انگلیسی به شمار می‌رود. در باب شخصیتی نیز بلیک، آزادی‌خواهی پرشور و انسان‌دوست بود. از پیش‌داوری‌های نژادی و دینی و قومی بیزار بود و همه انسان‌ها را فرزندان آزاد و برابر آفریدگار می‌دانست که برای شادکامی و نیک‌بختی بر بساط زمین گام گذاشته‌اند.

با بینش عرفانی، که وامدار میراث عرفانی شرق بود، ویلیام بلیک جهان را یکسره شادی و طرب می‌دید. لذت ها و نعمات زندگی را مواهب پروردگار می‌دانست: "به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست...." "شاد آمدم شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم..."

بلیک آزادی اندیشه و رهایی خیال را از عطایای پروردگار می‌دانست. تحقیر جان و تن را دوری از خداوند و پیروی از شیطان می‌خواند. او به غرایز و کشش‌های انسانی احترام می‌گذاشت، اما از غرقه شدن در تجملات مادی نگران بود. نیروی معنوی شهروندان آزاد و برابرحقوق را بر هر اصل سیاسی و اجتماعی برتر می‌دانست. این دنیای سرشار از روح معنویت و خلوص دینی به مذاهب رایج زمانه، به دین اهل شریعت و "قیل و قال اهل مدرسه" کمترین ربطی ندارد. بلیک از متولیان آیین مسیح، گریزان بود، اما مسیح را دوست و یاور خود می‌دانست. اهل شرع و دیانت او را دیوانه می‌دانستند.

به عبارتی می توان گفت، بلیک از احکام و مناسک دینی گریزان بود و جزمیات شرعی، طبع پاک و آزاده‌ی او را ملول می‌ساخت. از فرمان‌های الهی رویگردان بود، اما دست "دوست" را همواره بر شانه‌ی خود احساس می کرد.

در زمینه نقاشی می توان گفت، هنر طراحی و نگارگری بلیک، به هیچ مکتب و اسلوبی وامدار نیست. این هنر عاصی سری در هنر غارنشینی دارد و پایی در مکتب رومانتیک مدرن. با وجود تأثیرات آشکار از سبک گوتیک و انقلاب رنسانس، نقش او یکه و خودویژه است. ویلیام بلیک منبع الهام خود را در درون پرغوغای خود یافته بود. از سبک‌ها و شگردها را به خوبی می‌شناخت، اما به سلیقه‌ها و پسندهای زمانه بی‌اعتنا بود. در ناسازگاری با ابنای روزگار و سرپیچی از هنجارهای زمانه تا آنجا پیش رفت که بیشتر مردم او را "دیوانه" دانستند. او مانند "عقلای مجانین" پیوسته مردم را از نظر (بینش) درون و تجلی تجارب شهودآمیز خود باخبر می‌ساخت، اما کمتر کسی به کار و تلاش او توجه می‌کرد.

بلیک کتاب‌های شعر خود را به تنهایی، و گاه به کمک همسرش تولید و عرضه می‌کرد: از ترسیم و تذهیب تا چاپ و صحافی را خود انجام می‌داد، بی آنکه دغدغه مشتری داشته باشد. در پیشرفت شگردهای حکاکی روی مس و گرآورسازی به نوآوری‌های مهمی دست زد.

وی بیشتر عمر خود را با فقر و محرومیت به سر برد، اما با وجد و نشاطی که از هنر او برمی‌جوشید، خود را روی زمین از هر آدمی شادتر می‌دید. در واپسین دم، که هنوز گرماگرم کار و آفرینش بود، در بستر مرگ گفت: "عاقبت به سرزمینی می‌روم که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم.» به قول عارف شرقی: ما زبالاییم، بالا می‌رویم...

ویلیام بلیک رازی بزرگ در تاریخ هنر باقی مانده است، و امروز گرانبهاتر از هر زمانی دیگر...

نمونه ای از آثار نقاشی ویلیام بلیک:

شعری از ویلیام بلیک:

باغ عشق

به باغ عشق رفتم
و آنچه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:
کلیسای کوچکی بر گستره‌ای سبز
که در گذشته زمین بازی‌ام بود

و درهای کلیسا بسته بود
و بر سر درش نوشته بودند: “مبادا چنین و چنان کنی!”
پس به باغ عشق برگشتم
آن‌جا که هزاران گل خوشبو روییده بود

و دیدم که پُر از گور بود
و به جای گل‌ها، سنگِ گورها
و کشیش‌ها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند
و با بوته‌های خار پیوند می‌زدند شور و خواهش مرا