کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

نوشتن یا ننوشتن؟؟؟!!!
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
 

گاهی وقتا آدم درباره اینکه یه سری چیزا رو بنویسه یا نه، دو دله. هر چقدر با خودت کلنجار بری که این چیزو بنویسی، ترس اینکه یه روزی در آینده از خوندنش شرمنده بشی مانعت میشه. یا اینکه اگه این یادداشت توسط یکی دیگه خونده بشه و باعث شرمساری تو بشه اجازه حرکت به قلم نمی ده. این ترس از کودکی با من بوده و هنوز هم که دوغ سال از زندگیم میگذره دست از سرم برنداشته. دلیل اینکه خیلی از خاطرات ریز و درشتم در طول زندگی (به ویژه در زمینه های عشقی و عاطفی) رو جایی ثبت نکردم همین ترس کذایی بوده.

مدت ها می گذره از روزی که فهمیدم هیچ چیزی بیشتر از نوشتن آرومم نمی کنه. در مواقعی که به شدت احساس ضعف و کوچکی می کنم تنها چیزی که می تونه سرپا نگهم داره نوشتن و نوشتنه. 

صبح

صبح رفتن بود

پرسیدی: برمی گردی؟

نگاهت نکردم

- نمی دانم

و نشستم در تاکسی

تاکسی دور شد

نگاه نکردم به پشت سر

که عشق ما دیگرگونه بود

و غمگین و پنهان بود.

هیچ وقت جای ثابتی برای نوشتن پیدا نکردم، گاهی تو دفترم نوشتم، گاهی تو کتاب‎هایی که خوندم، بعضی وقتا تو فایل های وُرد و اکثر وقت ها تو سر رسیدها. خیلی ها رو نوشتم و پاره کردم خیلی ها رو هم نمی دونم اصلا کجا نوشتم و چیکارشون کردم. ولی چیزی که دوستش دارم اینه که هرکدوم از جملاتی رو که نوشتم و بعدها خوندم کلی خاطره رو دوباره برام زنده کرد و لحظه های زیبایی رو دوباره جلوی چشمم آورد. نتیجه دیگه ای هم که گرفتم این بود: حتی بدترین و تلخ ترین خاطرات و شرح حال ها با گذشت زمان برای انسان شیرین میشن.


 
 
"نیمه شب در پاریس"
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

 

آخرین فیلم "وودی آلن" عزیز ، فیلم "نیمه شب در پاریس" است. فیلمی که مثل اکثر کارهای قبلیش هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد و مطمئنم که بارها و بارها دوباره فیلم را خواهم دید.
نیمه شب در پاریس چهل و یکمین فیلم وودی آلن محسوب می‎شود و همانگونه که می‎دانیم  او فیلمنامه تمام فیلم هایش را خودش نوشته و به زیبایی کارگردانی کرده.
فیلم، ماجرای یک نویسنده معمولی آمریکایی به اسم "گیل" است، که عاشق پاریس بوده و رویایش همنشینی با نویسندگان و هنرمندان بزرگ دهه بیست در پاریس است. وقتی گیل در خیابانی تنها نشسته است، در زمان مشخصی از شب، در رویایش (و شاید هم در واقعیت) ماشینی به دنبالش می‌آید و او را با خود به پاریس دهه 1920 می‌برد و به مکان هایی که در آن ها با مشاهیری چون همینگوی، فیتزجرالد، گرترود استین، پابلو پیکاسو، تی اس الیوت، سالوادور دالی، لوئیس بونوئل و ... آشنا می شود. "گیل" مثل بسیاری از نویسندگان فکر می کند اگر در پاریس آن روزگار می بود، او هم نویسنده ای بزرگ مثل همینگوی می شد. برخلاف او، اینز همسرش ترجیح می دهد مثل پدر و مادرش در یک محله پولدار نشین آمریکا زندگی کند .
پس از مجموعه ای از وقایع، "گیل" نهایتا به این نتیجه دست پیدا می کند که راه رسیدن به آرزوهایش، کندوکاو در عقده های انتزاعی اش نیست، بلکه رهایی از واقعیت هایی است که فکرش را مشغول کرده اند. و این کشف مهم زمانی متبلور می شود که او با جدایی از نامزدش، شبانه روی پل قدم می زند و دیگر تمایلی به نشستن روی پله هایی که او رابه دوران محبوبش می برد ندارد، و سرخوشی خود را در قدم زدن زیر باران با دختر محبوبش در خیابان های پاریس می یابد(همان میلی که در ابتدای فیلم توسط نامزدش به سخره گرفته شده بود). "گیل" –وشاید خود آلن- در نهایت به این نتیجه می‎رسد که وقتی ما خود را در گذشته، حتی در گذشته‌ای که عملا در آن نزیسته‌ایم، خوشبخت‌تر حس می‌کنیم، دلیل آن نارضایی از شرایط حاضر و یا ناتوانی در استفاده از فرصت‌های حاضر و تطابق با زمانه است و نوستالژی مساله ای نیست که منحصر به آدم‌های دوره ما باشد، همانگونه که در فیلم می‎بینیم پاریسی‎های دهه 20 هم دلتنگ پاریس دوران طلایی بودند و مردم آن دوره هم دلتنگ دوره رنسانس. به اعتقاد من برای بیان چنین مفهومی (نوستالژیِ بودن در زمان گذشته) بهترین اتخاب وودی آلن شهر پاریسی بوده که از پس دوران های گوناگون هنر به سلامت بیرون آمده و اکنون به ما رسیده است.

آلن در این فیلم، زمان حال و اکنون را ستایش می‌کند و نگاهی واقع‌بینانه به مفهوم دوره یا عصر دارد. نکته جالب دیگر فیلم این است که وودی آلن اصلا اصرار ندارد به چگونگی گذر گیل از دیوار زمان بپردازد و ما حتی در پایان فیلم نیز به مکانیسم رفت و آمدهای گیل به فراسوی زمان پی نمی‎بریم.
همچنین فیلم سرشار از موقعیت‎های کمدی به سبک خود وودی آلن است. یکی از صحنه های زیبای فیلم زمانی است که گیل کتابهای بی نظیر همینگوی را ستایش می کند، اما همینگوی به راحتی برایش توضیح می دهد که فقط یک کتاب نوشته است و هرگز به دنبال پیچیدگی‎هایی گه گیل جستجو می‎کند نبوده، او صحنه ای از فیلم" جذابیت پنهان بورژوازی" بونوئل را به عنوان یک صحنه جذاب سینما برای او می گوید، اما بونوئل که سالها بعد همان صحنه را خواهد ساخت، چنین صحنه ای را بی ربط و بی منطق و غیرقابل فهم می داند، دیالوگ "گیل" و "بونوئل" بر روی این صحنه (مشکل عبور تعداد زیادی از افراد حاظر در یک مهمانی از یک دَر!!!) یکی از طنزهای زیبای فیلم را خلق کرده است.
علاوه بر این نکات، وودی آلن در این فیلم نیز به سوژه دلخواهش که همان "خرده خیانت های زن و شوهری" است می پردازد و با ظرافت خاصی این مفهوم را در آخرین اثرش نیز می گنجاند. هنرمندی وودی آلن در نمایش روابط پنهان و پشت پرده زنان و شوهران به گونه ای در تک تک آثارش قابل مشاهده است. این موضوع چنان در آثارش وجود دارد که هرگز او را دچار تکرار نمی‎کند و در هر یک از آثارش از زاویه ای متفاوت به این موضوع می‎پردازد.
در پایان باید گفت، آخرین فیلم وودی آلن نیز مثل اکثر آثارش فیلمی زیبا و دوست داشتنی است. شاید یکی از ایرادات فیلم نیمه شب در پاریس این است که مخاطب عام اگر شناختی از تاریخ ادبیات و هنر نداشته باشد، ممکن است ارتباط خوبی با آن برقرار نکند، اما اگر به ادبیات و هنر علاقمند باشد (حتی اگر اطلاعات کمی مثل من داشته باشد)، فیلم را بارها تماشا می کند و از آن لذت خواهد برد.


یکی از دیالوگ های فیلم:
"اگر من بخوام یک چیز با ارزش بنویسم...میدونی، باید از شر توهماتم خلاص بشم و این توهم خوشحال بودن در زمان گذشته هم یکی از همیناست"...