کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات "وحید نیک قلب"در حوزه ی کشف دلایل ایجاد سوراخ لایه ی اُزُن !!!...

Love
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
 

تعریف شما از "عشق" چیه؟ با "خوش بین ها" موافقین که میگن:

عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است

یا با "شاعر مسلکای واقعگرا" که معتقدن:

عشق مانند شن روان است. اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند

شاید هم همصدا با "ایده آلیستای  شکست خورده ی نیست انگار"هستید که میگن:

زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم. وقتی که ترکم کردی، مردم. ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی، زندگی کردم

و شاید هم اصولا آدم خیالبافی هستید:

عشق حریری است که طبیعت آن را طراحی و تخیل  آن را نقاشی می کند.

یا یک "معتقد قانع":

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است

ممکن هم هست کلا رویکرد مثبتی به این قضیه نداشته باشید و صرفا اونو یک جور

"کاور س-ک-س" بدونین .

یا کمی نرمخوتر به شیوه "وودی آلن":

تو نگاه اول عاشقش شدم کاش تا نگاه دوم صبر می کردم

به نظر من تا وقتی که انسان خودش رو در گیر س-ک-س نکرده، عشق براش مفهوم دیگه ای داره. ولی بعد از اون، جذابیت فیزیکی فرد  تحت تاثیر قرارش میده. به طوری که در ظاهر از اندیشه های نغز و شخصیت برجسته ی طرف تعریف میکنه. ولی در باطن و در ناخودآگاهش که محل انبار عقده های جنسیه، فقط تو این فکره که جلسه چندم آشنایی میتونه به خونه دعوتش کنه و ...  

ولی به اعتقاد من  فقط زمانی که در عالم عشق افلاطونی سیر کنی، واقعا می تونی کیفیت رویایی عشق رو با تمام روح و جسمت حس کنی. اما به راستی کدوم یکی از ما تا به حال تونسته عشق واقعی رو در معنای افلاطونی اون تجربه کنه؟؟؟!!!

در باره ی عشق افلاطونی و چگونگی اون بعدها باز هم صحبت میکنم. ولی در اینجا بد نیست یه اشاره ای به داستان ضیافت افلاطون هم داشته باشیم که فرضیه ی جالب و در عین حال عجیبی رو مطرح میکنه.

افسانه ی ضیافت افلاطون:

در زمان های خیلی پیش، جنسیت زن و مرد در انسان ها یک جور و با هم بود. تا اینکه مشیت خداوند بر این قرار گرفت که آنان را به دو نیمه ی متفاوت، از یکدیگر جدا کند. از آن زمان افراد بشر در جهان سرگردانند و در جستجوی یکدیگرند.

عشق در واقع آن گونه اشتیاق و تمایلیه که ما، به آن نیمه ی از دست رفته ی خودمون داریم. اگر این افسانه را بپذیریم، در آن صورت هرکدوم از ما در گوشه ای از جهان، همزادی داریم که با او در گذشته، جسم واحدی رو تشکیل می دادیم. و به همین گونه است که ما هر از گاهی کسی را در خواب می بینیم که هرگز در بیداری او را ندیده ایم ولی چهره اش برای ما آشناست. اما همون طور که می دانیم هیچ کس، هرگز آن نیمه ی دیگر خود را نمی یابد و همه در آرزوی پیدا کردن   - نیمه ی دیگر خویشتن- می مانند.

 و جالب تر اینکه خیلی از مواقع یکی رو پیدا میکنی که فکر میکنی نیمه ی گمشده ی خودته. ولی میبینی که تو نیمه ی گمشده ی اون نیستی. بعضی وقتا هم یکی به تو میگه نیمه ی گمشده ی اونی. ولی میبینی اون نیمه ی گمشده ی تو نیست. بعضی وقتا هم ...

بهتره بیخیال این بحث بشم چون آخرش نفهمیدم این وسط کی به کیه. نیمه ی گمشده اصلا چیه؟اصلا کی پنیر مارو کی جابجا کرده؟

...

...

...

راستی این یارو افلاطون کی بوده؟  


 
 
تو هم ...
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
 

 

من از دل کناری نجُستم، نجُستم

تو هم هیچ، هیچ، هیچ بارم نکردی

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

خراج مُلک ری پرداخت می کردم به زلفانت

من از ته با تو درآمیختم، مِن فاق فوقانت

بوالعجب ژن های افغانت، خانومک بهر لطافت،

انفاق چشمانت، نصف شب آوا و افغانت

من از دل هم نجُستم، نجُستم، کناری نجُستم

تو هم هیچ، هیچ، هیچ بارم نکردی

تو آدم حسابم نکردی

تو هم هیچ، هیچ، هیچ یارم نبودی

تو هم هیچ، هیچ، هیچ کنارم نبودی

تو از یار غاری قراری نجُستی

تو که هیچ، هیچ، هیچ بارم نکردی

تو که وای، وای، هیچ بارم نکردی

تو دیوار حایل، بارم نکردی

تو زهر حلاحل، یارم نبودی

تو اوج شمایل، سوارم نکردی

تو گرداب حایل، کنارم نبودی

 تو آدم حسابم نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

خراج ملک ری آباد می کردم ز زلفانت

دلبر و معشوق آرام وطن

بل عجب ژنهای افغانت

نیمه شب آوا و افغانت

نازنین بهره صداقت، نازنین بهره صداقت

من از دل کناری نجستم نجستم نجستم

تو هم هیچ هیچ هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

من ز میخانه پران میشوم

من ز کاشانه فران میشوم

من ز جانانه نالان میشوم

من ز بیگانه، من ز بیگانه، من ز بیگانه، من زبیگانه

من از دل چناری نجستم نجستم

تو هم هیچ هیچ هیچ ...

تو هم هیچ هیچ ...

تو هم هیچ ...


 
 
بوسه های بیهوده ...
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
 

آلبوم "بوسه های بیهوده"،  جدید ترین اثر محسن نامجو از ۱۳ فوریه به مناسبت ولنتاین به صورت رایگان برای دانلود در اختیار ایرانیان قرار خواهد گرفت. این آلبوم مجموعه ای است از عاشقانه های سال های 1374 تا 1385 محسن نامجو ...

"بوسه‌های بیهوده" از ساعت یک بامداد ۱۳ فوریه در "آی تونز" و "سی دی بیبی" برای دانلود منتشر میشود.


 
 
" وودی آلن " بودن
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
 

اهمیت وودی آلن بعنوان یک نویسنده و نه یک فکاهه نویس مطبوعاتی- در این است که برای نخستین بار از آموزه های فلسفی در داستانها و مقالات طنزمطبوعاتی اش سود جست. البته پیش از او "ولتر" را داشتیم که در رمان "کاندید" نظریه فلسفی خوش بینانه لایب نیتس را هجو کرد،  در میان  نویسندگان روس، "گوگول" را داشتیم که آثارش دارای بن مایه های اگزیستانسیالیستی  بود و نیز "مارک تواین" را که  در برخی داستانهایش اشاراتی فلسفی به مقوله مرگ و زندگی داشت  اما رویکرد غالب طنز نویسان مطبوعاتی  به نگارش ساتیر های جوونالی و هوراسی بود(ساتیر جوونالی با لحنی شاد و سر خوشانه، ملایم و مودبانه مسائل سیاسی و اجتماعی در حالی که ساتیر جوونالی با   لحن تند و تیز توام با طعنه های تند این کار را انجام می دهد، یک چیزی در مایه های تفاوت بین کاربرد سپر و نیزه). وودی آلن فارغ از سیاست زدگی دورانش  -دهه شصت و هفتاد -  توجه  خود را معطوف  سه موضوعی که تاریخ مصرف نداشتند یعنی "خدا، مرگ و سکس" نموده بود. بطور مثال در داستان گمشده بزرگ، وودی آلن اشاره جالبی به مسئله اعتقاد به خدا دارد:" اکثر ما خدایی را می پرستیم که خودمان در ذهنمان خلق کردیم. نه خدایی که ما را خلق کرده". که یاد آور جمله معروف نیچه در اشاره به قدیسین مسیحی  است: " ما تنها بت ها  را شکستیم. آیین بت پرستی همچنان زنده است"  

اما در حوزه فعالیت های سینمایی...

 پائولین کیل در نقدی که بر  "هانا و خواهرانش" نوشت، اشاره کرد که علت استقبال منتقدان از فیلم های وودی آلن این است که در او و آثارش تحقق آرزوهای بزرگ خود را می بینند :تولد مولفی که مانند یک نویسنده بزرگ  با تسلط و اختیار کامل شاهکارش را بر روی نگاتیو فیلم  می نگارد.

شاید در عالم سینما هیچکس به اندازه وودی آلن به مفهوم مولف نزدیک نشده است. فردی که در آن واحد کارگردان و نویسنده و-در اکثر موارد-هنرپیشه نقش اول فیلم های خودش است. می گویند بعد از فیلم  "تازه چه خبر گربه پشمالو"کمدی شکست خورده با یک لشگر ستاره-که فیلمنامه آلن بخاطر ملاحظات استودیویی به روایتی دچار تغییرات فراوان و به روایتی دیگر کلا مثله شد،آلن سوگند خورد که کنترل کامل برفیلمنامه هایش از مرحله نگارش تا ساخت داشته باشد. در همان زمان بود که گفت: "در کالیفرنیا مردم زباله هایشان را دور نمی ریزند به هالیوود می دهند تا با آن فیلم و سریال بسازند."

آلن پس از موفقیت تجاری  نخستین فیلمی  که کارگردانی کرد -پولها رو بردار و فرار کن-توانست خودش را بعنوان یک کمد ی ساز موفق تثبیت کند. کمدی های آلن تا قبل از "آنی هال" تحت تاثیر کمدی های "لوبیچ"  و "برادران مارکس" بود: استفاده از کمدی و طنز دیوانه وار در موقعیت های گفتاری و کرداری.

 با موفقیت تجاری و هنری آنی هال، آلن وارد عصر طلایی فیلمسازیش شد زمانی که می توانست بعنوان یک مولف فیلم های شخصی و خاص خودش را فارغ از ملاحظات مالی بسازد.

 دغدغه های فلسفی  آلن در فیلم های اواخر دهه هفتاد تا اوایل دهه نودش تحت تاثیر بحث های هستی و نیست و نقش و شخصیت  "ژان پل سارتر"،ایمان مبتنی بر شک "کی یر کگارد" و آ موزه های "فروید" در حوزه امیال سرکوفته اضطراب جنسیت و ترس از مرگ و فنابود.

البته آثار متاخر وودی آلن بسیار  نا امید کننده و   تکراری بوده است. انگار که سرانجام ترس همیشگی او -که در فیلم "خاطرات استار داست" هم به آن اشاره شده -محقق گشته و او زندانی شخصیت یا همان پرسونای خودش شده است. با این همه کارنامه سینمایی او چنان نگین های درخشانی دارد که چند فیلم ضعیف به اعتبار آن لطمه ای وارد نمی کند.

 از میان فیلم های وودی آلن "امتیاز نهایی" (مچ پوینت)را بخاطر نگرش متفاوتش به بحث جنایت و مکافات و مسئله اخلاق گرایی مدرن و اصول کولبر، زلیگ را بعنوان تجربه ای موفق در ساخت ماکیومنتری (مستند کاذب) ،"آنی هال"  را بابت توفیق در خلق کمدی رمانتیکی متفاوت -که شاید بهتر است اسمش را  هیومورمانتیک  بگذاریم-"رز ارغوانی قاهره" را بخاطر روایت موفق  فراقصه ای فانتزی،"هانا و خواهرانش" را  بابت طرح مسایل جهانشمول زندگی زناشویی با چاشنی طنز و سر انجام "ساختار شکنی هری" بخاطر تصویر گری موفق  دنیای ذهنی عجیب و غریب یک نویسنده برجسته تر هستند.

(چهارشنبه دهم آذر 89 هفتاد و پنجمین سالگرد تولد این نویسنده و سینماگر بزرگ آمریکایی بود.)

دنیای آلن را می توان در این جمله قصار مشهورش خلاصه کرد:

"اگه همه چی فقط یک توهم باشه چی؟در این صورت پولی که پای  این قالیچه دادم صرف  خرید هیچی شده".

 


 
 
For U !!!
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
 

 

من مهربان نیستم

 و لهجه ام خیلی کم بلد است ملاحت خرج کند

نگاه فرّاری دارم، بدتر از خیلی از گازهای "مندلیف"

و نمی خواهم روی تو یا هیچ خر دیگری اثر بگذارم

چون هنوز نمی دانم مردم با "اثر گذاشته هایشان" چه می کنند

فقط آن شکلی که تو همیشه به من نگاه می کنی

شکلی است که من دوست دارم

حالا هم

 ناگزیرتر از هر چه بگویی

...

...

...

عاشق‌ات شده ام...


 
 
مرگ
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸
 

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن

نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.

نه کودک بازت می‌شناسد نه شب

چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد

نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.

حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد

چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای

همچون تمامی مرده‌گان زمین.

همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند

زیر پشته ‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم

برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را

کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را

اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را

و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.


 
 
دو داستان کوتاه
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦
 

 

"افسوس..."

موش با حسرت ادامه داد: دنیا هر روز کوچک و کوچک تر می شود. در آغاز آنقدر بزرگ بود که من با مشاهده اش وحشتزده پا به فرار گذاشتم. دویدم  و دویدم تا این که دست آخر دیوارهایی را در سمت چپ و راستم دیدم، اما این دیوارها به سرعت تنگ و تنگ تر شدند تا این که در آخرین اتاقک خود را  با تقدیر و فرجامم رو در رو دیدم، تله موشی که باید درونش گرفتار شوم"

"عزیز دل ..این که غصه ندارد تنها کافیست مسیرت را عوض کنی"

گربه این راگفت و بعد موش را برداشت و یک لقمه چپش کرد.

  

پوزئیدون

پوزئیدون پشت میز کارش نشسته بود و سرگرم کلنجار رفتن با اعداد وارقام بود. اداره کل آبهای جهان کاری  سنگین و تمام نشدنی را به او محول کرده بود. البته نیروهای زیادی زیر دستش کار می کردند بالا دستی ها برای تسهیل امور از دادن نیرو مضایقه نداشتند اما این نیروها چندان کمکی به او نمی کردند چون بخاطر وسواسی که داشت  تمام حساب کتاب ها را باید خودش  مجددا بررسی  می کرد. از کارش لذت می برد؟ نه چندان ،تنها فقط به این خاطر آن را انجام می داد که این کار به او محول شده بود. بارها درخواست کرده بود که به اداره دیگری منتقل شود وکاری که این قدر پشت میز نشینی لازم نداشت  به او محول  شود. اما هر بار به او پاسخ داده می شد که با توجه به قابلیت ها و توانایی هایش هیچ شغلی به اندازه شغل فعلی برایش  مناسب و مساعد  نیست. ضمن این که واقعا مشکل بود که کار متفاوتی برای او پیدا کنند گذشته از این. از آنجا که او ایزد تمامی آبهای جاری جهان بود انتخاب   یک دریای خاص برای او امکان پذیر نبود. ضمن این که حتی در صورت امکان تخصیص چنین کاری کارش با اعداد کمتر نمی شد پیچیده تر و ریز تر می شد. پوزئیدون کبیر در هر صورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دور از دریا به او پیشنهاد می شد از هر نظر که فکرش را بکنید مریض احوال می شد. نفس آسمانی او دچار مشکل می شدسینه برنزی اش می لرزید.

 اما چیزی که بیشتر از همه او را آزار می داد—و اصولا دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود- تصوری بود که دیگران از او داشتند، این که مدام با چنگک سه شاخه اش مشغول موج نوردی در آبهای نیلگون است.در حالی که او تمام وقت در اعماق اقیانوس در این دفترتنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن با اعداد و ارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیتر سرکی می کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن  خشمگین بود.

 با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می شد.تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود با حسرت دریا را دیده بود حسرت یک سفر دریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان است شاید در چنین صورتی او می توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام ،یک تور کوچک دریایی داشته باشد

 پوزئیدون که دیگر خیلی   خسته شده بود چشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کردونفس عمیقی کشید.

 مترجم: حسین یعقوبی