کرگدن نامه

مجموعه ای از تحقیقات " وحید نیک قلب " در حوزه ی کشف وزن دقیق "بار هستی" !!!...

هیچی ...
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٤
 

توی زندان پارسایی خوو

جان به جان آفرینش تسلیم است

توی گودال انزوا باقی

غمِ نوستالژیِ سنگین است

درد آنچه برفت، رنگین است ...

منو بنداز برو بابا وِل کن

از خودت حرف داری  دل دل کن

آنقدر دانمم که هیچ نیستم

عُمرن عشقی

اونم نمیدانی ...

غم چون اهریمنیست جان فرسا

توی واکسیل و نقشِ دژبانی

بر اضافه حقوق، شادی کن

آنقدر، آنقدر که بتوانی

که "یکی" هست و هیچ نیست جز او

چون اونم نیست پس کُلن هیچی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

چون اونم نیست پس کُلن هیچی.

هیچی

هیچی...

 


 
 
دادائیسم
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
 

تریستان تزارا، نویسنده منشور دادا گفته است: "زایش دادائیسم آغاز یک سبک هنری تازه نبود، آغاز انزجار بود."

دادائیسم سرفصلِ هنر پیشگام یا آوانگاردیسم هنری در قرن بیستم است. هرچند دادائیسم گرایشی زودگذر بود و در سال 1922 به طور غیر منتظره ای به پایان رسید، اما بر حرکت های هنری بعد از خود تاثیرات قابل توجهی گذاشت. به نحوی که می‏توان گفت تمام آثار انتزاعی مدرن غریب و غیرطبیعی و به گفته مخالفان "اجق وجق"، چیزی به این مکتب بدهکار هستند. هدف اولیه دادائیست ها نه تأسیس یک مکتب هنری تازه، بلکه نوعی دهن کجی به عالم هنر بود، که آن را قلابی و دروغین می دانستند.  عده ای معتقدند که اصل تفکر دادا بر این است که مثلا اگر یک نقاشی فقط یک خط باشد، خوب البته این اسمش هنر نیست، ولی سعی دارد بفهماند که نقاشی از همین خط ‌ها تشکیل شده ‌است. پس این ضدهنر است؛ ولی ضدهنر هم چیز بدی نیست و لازم است!

در میان مکتب های افراطی، دادائیسم ، افراطی‌ ترین شان است. دادائیسم نوعی ضد هنر و انقلابی برای تغییر و ساختار شکنی مفاهیم هنری است. دادائیسم مجموعه‌ای معنادار از هنر ابزورد (پوچ گرایی)، نیهلیسم، ضدیت با عقل، کلیشه‌شکنی، تاکید بر شانس و تصادف و ضدیت با اصول شناخته شده هنر است. 
دادائیست ها همه چیز را مسخره می‌کردند، حتی خودشان را. آئین دادائیسم همه چیز را به تمسخر می گرفت. به همه چیز اعتراض می کرد. آنان می خواستند با از بین بردن قانون ها و مرزها و تحریک مردم، هرج و مرجی در ادبیات و هنر به وجود آورند. عقل و منطق برای داداها کسالت آور بود. آنان عقل را عاجز از فهم زندگی و منطق را زنجیری برای ذهن می دانستند.

دادائیست ها به همه نظام ها و واقعیت های موجود شک می کردند چرا که به دوام و ثبات هیچ چیز معتقد نبودند و همه چیز را برپایه تصادف و شانس می دانستند. دادائیسم منفی است از آن نظر که گذشته را انکار و ویران می کند ولی در عین حال مثبت است چونکه با شک به همه چیز به یک نوسازی می رسد. و شاید اهمیت دادا به همین ویژگی شک کردن به همه ارزش ها و قالب ها باشد. دادائیست‏ها خواستار آزادی در سیاست، اخلاق، هنر و… بودند و عقیده داشتند که باید ادبیات و هنر را از هر قید و بندی از جمله عقل و منطق و زبان آزاد کرد تا در آن خلاقیت به وجود آید. آن‏ها حاکمیت همه چیز را مجاز می دانند به شرط آنکه تصورات مقدس اخلاقی و زیباشناختی آداب و رسوم گذشته را تکذیب کند. به عبارت دیگر، دادا زندگی در «حال» است و آینده و گذشته و هرآنچه را که در آن هست را نفی می کند. از نظر آنان هنرمند دادا باید به گذشته پشت کند و در کل آن را فراموش کند تا بتواند در «اِمروزش» زندگی کند. دادائیست ها می گویند: "هنر و ادبیات یک نسل حق ندارد برای هنر و ادبیات نسل بعدش تعیین تکلیف کند." به همین دلیل است که آنان سنت را قبول ندارند. چون فکر می کنند که برایشان تعیین تکلیف و تعیین مسیر می کند.

در دوران شکل گیری این گونه هنری، دادائیست‌ها معتقد بودند هنر مدرن، یکی از علت‌های بروز جنگ است و از این رو به مخالفت با سبک‌های آن زمان (فوتوریسم، اکسپرسیونیسم و سمبولیسم) پرداختند. دادائیست‌ها بر این باور بودند که کوبیسم به هنر بورژوا تبدیل شده است. آنها اصول پابرجای چیستی هنر را به چالش کشیدند. به طور کلی می‌توان ویژگی‌های فکری دادائیست‌ها را چنین جمع‌بندی کرد:

"هیچ‌گرایی برخاسته از افکار نیهلیستی، هرج و مرج طلبی، خردستیزی، هنجار ستیزی، تناقض‌گویی، نفی همه چیز، شک به همه چیز، آزادی بی‌حد، سنت شکنی، ساختارشکنی، رد کردن نقد، رد کردن مدرنیسم، بداهه‌گویی و تاکید بر شانس و تصادف، موقتی دانستن امور و ..."

تریستان تزارا گفته است: "هنر دوران ما به عمل جراحی نیاز داشت و ما آن عمل را برایش انجام دادیم."

و در یکی از بیانیه های خود اعلام می‏کند «مکتب ما ذهنیتی منفی و مخرب ولی بزرگ است».

دادا، نفس زیبایی را زیر سؤال می‏برد: امر زیبا چیست و اصلا به چه کار می آید؟ وقتی فوج فوج جوانان را به کشتارگاه می فرستند؛ وقتی فرصت زیستن چنین اندک و حیات آدمی تا این حد بی مقدار است، "امر زیبا" به چه درد می خورد؟ هنر می تواند زشت و کریه باشد. خشن باشد مثل زندگی، درهم و آشفته باشد مثل زمانه. یک باند زخم بندی خونین یا یک پای مصنوعی، از تمام شاهکارهای هنری برتر است، زیرا با زمانه همخوانی بیشتری دارد!

فرانسیس پیکابیا در نفی هنر می گوید: «هنر دارویی برای آدم های دیوانه است پس تا دیوانه نباشی هنرمند نخواهی شد.» و در جای دیگر تزارا ادعا می کند که هنر را نباید جدی گرفت. اگر کسی آن را جدی بگیرد هرگز هنرمند نمی شود. دادائیست ها حتی خودشان را نیز نفی می کنند، به گفته خودشان داداهای واقعی با دادائیسم مخالفند.

بعلاوه، داداها مخالف نقد و منتقدین بودند و هرگونه نقد و انتقادی را از خود رد می کردند و به هیچ کس حق قضاوت نمی دادند. چون عقیده داشتند که منتقدین به دنبال مهجور و فسیل کردن «تازه ها» هستند.

چگونگی شکل گیری دادائیسم:

با آغاز جنگ اول جهانی در 1914 کشور سوئیس اعلام بی‌طرفی کرد و این سبب شد تا هنرمندان معترض کشورهای درگیر جنگ، به این کشور مهاجرت کنند و کانون تجمع این هنرمندان شهر زوریخ شد. آنها در اعتراض به جنگ و آنچه سبب‌ساز جنگ شد در کلوپ شبانه "والتر" که توسط "هوگو بال" راه‌اندازی شده بود، گرد هم می‌آمدند. بال این کلوپ را در 1916 به راه انداخت تا مجالس شعرخوانی به همراه موسیقی در اعتراض به جنگ برگزار کند. اعمال و رفتار غیر متعارف در این کلوپ شبانه موجب شکایت ساکنان اطراف آن شد درنتیجه، در سال ۱۹۱۷ به اجبار تعطیل گردید. 

همچنین در خصوص چگونگی نام گذاری دادا، نقل است که در تابستان ۱۹۱۶یکی از بنیانگذاران این مکتب فرهنگ لغت را باز می کند و دست روی کلمه ای می گذرد که آن کلمه "دادا" به معنی "اسب کوچک چوبی" بود و به این ترتیب لفظ «دادا» برای نامیدن کار و هدف این گروه برگزیده شد.

افول و پایان جنبش دادائیستی نیز به گونه ای ناگهانی و غیر منتظره بود. دادا، جنبش هنری که به عنوان طغیانی در برابر سرخوردگی‌های ناشی از جنگ جهانی اول بود، تا ۱۹۲۲ ادامه یافت و در این سال به عمر کوتاه خود پایان داد. دادا هر چند عمر کوتاهی داشت و فقط در چند شهر متمرکز بود، تأثیر فوق‌العاده‌ای در هنر معاصر از خود به جای گذاشت و موجب شد که جنبش‌های هنر پیشتاز، میثاق‌ها و ارزش‌های فرهنگی دیرینه را به چالش بکشد. همانگونه که عنوان گردید، دادا از جمله حرکت‌های مهمی بود که بعدهاجنبش سورئالیسم در پاریس از آن نشأت گرفت و در شکلی دیگر به حرکت خود ادامه داد.


مجسمه دادا - Edward Steichen


خواستگاه دادائیسم:

مسیر نفوذ دادائیسم در هنر غرب، شهرهای زوریخ، مونیخ، درسدن، هانوفر، کلن، برلین، پاریس و سرانجام آمریکا بود.

در سالهای دهه ۱۹۲۰ که اروپا با بحران روزافزون اجتماعی و سیاسی روبرو بود، دادا دستخوش تحولی بنیادین شد و در فرانسه با سوررئالیسم و در آلمان با اکسپرسیونیسم اجتماعی درآمیخت.
دادا در دهه ۱۹۳۰ به آمریکا رفت و دوره ای از دگردیسی را تجربه کرد. جنبشی که در اروپا از تجرید آغازیده و به اعتراض سیاسی رسیده بود، در آمریکا مسیر عکس پیمود و از "تعهد" به هنر محض رسید.

تاثیر دادائیسم در حوزه‏های مختلف هنر قرن بیستم:

دادائیسم به عنوان سبکی نو و غیر متعارف، در جنبه‏های مختلف هنر تاثیر گذار بود. عقاید هنرمندان این سبک نیز در نوع خود جالب و عمیق بود. مثلا، سینماگران دادائیست اعتقادی به استفاده از بازیگر نداشتند و به صورت تصادفی از رنگ و اشکال هندسی، آنهم به طور مستقیم روی نگاتیو فیلم استفاده می‌کردند. مطرح‌ترین اثر سینمایی این سبک، فیلم گرونیکا به کارگردانی آلن رنه است. این فیلم 10 دقیقه‌ای برداشتی از تابلو گرونیکا پیکاسو است. فیلم آنتراکت ساخته رنه کلر نیز چنین است. مک لارن کانادایی هم با استفاده از خط و رنگ و حک مستقیم آنها روی امولسیون فیلم، تصاویر بدیعی خلق کردد. سینمای دادائیسم، بعدها زمینه‌ساز سینمای تجربی، سینمای آوانگارد و سینمای زیرزمینی شد.

اجرای فی‌البداهه بازیگران، بازیگریِ نویسنده، صحنه نامرتب، موسیقی پر سر و صدا و نامناسب از مشخصات تئاترهای دادائیستی بود. دادائیست‌ها در این هرج و مرج، تماشاگران را نیز با خود همراه می‌کردند و آنان را به بازی می‌کشاندند. تماشاگران با پرت کردن اشیا بر روی صحنه، دست و سوت زدن، فریاد کشیدن و ناسزا گفتن در واقع وارد جریان نمایش می‌شدند. بازیگران در طول نمایش، بارها تغییر چهره می‌دادند. دادائیست‌ها این را از ابداعات و ابتکارات خود می‌دانستند.

معروف ترین نقاش این سبک نیز مارسل دوشان است. دو اثر معروف او مونالیزا با سیبل و سنگ دستشویی یا چشمه را می توان نام برد.

 

همچنین در حوزه شعر، به عقیده داداها شعر، نوعی هستی و زندگی است. شعر در کلمات خلاصه نمی‌شود، بلکه در عمل ظاهر می‌شود که همان زندگی است. شعر دادائیست‌ها مخالف قواعد و قوانین فنی شعر بود و با نوعی کلاژ لفظی براساس تصادف و همنشینی غیرمنطقی و اتوماتیک‌وار کلمات شکل می‌گرفت. تریستان تزارا در یکی از بیانیه‌های خود اعلام کرد:

" اگر می‌خواهید شعر بگویید تنها کافی است مقاله روزنامه‌ای را انتخاب کنید، تک تک کلمات آن را ببرید و داخل کیسه‌ای بریزید و پس از به هم زدن آن، یکی یکی کلمات را از درون کیسه بیرون آورید و به همان ترتیب روی کاغذ بازنویسی کنید و پس از پایان یافتن، شعر شما حاضر است و شما شاعر شده‌اید"! قطعه زیر نمونه ای از اشعار دادائیست هاست که به همین روش نوشته شده است:

"بلوری از فریاد مضطرب می اندازد روی

صفحه ای که خزان. خواهشمندم گردی نیم

بیان مرا به هم نزنید. غیر ذی فقار. شامگاهان

آرامی حسن و جمال دوشیزه ای که آب پاشی، راه مرداب را تغییر شکل می دهد..."

آثار موسیقایی دادائیست‌ها نیز غیرمتعارف بود. آثار آنها همهمه‌ای از سر و صدا و آهنگ‌های گوشخراش بود که از اعتقادشان به تغییر، تناقض و بی‌نظمی ناشی می‌شد. فعالیت‌های آنها سبب شد "موسیقی نو" شکل بگیرد که قواعد کلی موسیقی را بهم می‌ریخت.

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

مانیفست دادائیسم که در سال 1918 در برلین توسط بنیانگذاران آن تریستان تزارا ، فرانز یانگ، گئورگ گروز، مارسل یانکو، ریچارد هولسنبیک، گرهارد پریز، رائول هاوسم در برلین منتشر گردید به صورت شفاف بیانگر نوع تفکر و نگرش دادائیستی است:

امضا کنندگان این مانیفست در زیر جنگ و نبرد فریاد می زنند : دادا !

وگرد هم جمع شده اند تا هنر تازه ای را مطرح کنند که تحقق ایده های تازه را از طریق آن امکان پذیر می دانند. خب پس دادائیسم چیست؟

کلمه ی دادا بیان کننده ی بدوی ترین رابطه است با واقعیت اطراف؛ با دادائیسم، واقعیت تازه به تصرف خودش درمی آید. زندگی همزمانی درهم ِ نویزها، رنگها، و ریتمهای روحانی فهمیده می شود که در هنر دادائیست بطور بیواسطه توسط فریادها و هیجانات روان گستاخ هر روزه اش، و در سراسر واقعیت وحشی اش تسخیر شده است. این وجه تمایز و جدایی دادائیسم از سایر گرایشات هنری بخصوص فوتوریسم است که احمق ها آن را بعنوان گونه ی تازه ای از امپرسیونیسم تفسیر کرده اند.

در ابتدا، دادائیسم از نگرشی زیبایی شناسیک نسبت به زندگی سر باز زد و تمام کلمات باشکوه چون اخلاق، فرهنگ و باطن که تنها به درد عضلات و نیروهای ضعیف می خورند را متلاشی کرد.

شعر سروصدا، تراموا را درست همانگونه که هست شرح می دهد، ذات یک تراموا بهمراه خمیازه ی آقای اسمیت و صدای جیغ ترمزها.

شعر، همزمان رابطه ی متقابل چیزها را آموزش می دهد، در حالیکه آقای اسمیت روزنامه اش را می خواند. قطار سریع السیر بالکان از پل Nisch عبور می کند و یک خوک در زیرزمین آقای بونزِ قصاب جیغ می کشد.

شعر ایستا کلمه ها را به درون افراد می کشاند. حروف کلمه ی "چوب" خودش جنگلی را بهمراه انبوهی درختانش، و یونیفرم جنگلبانان و گراز وحشی اش می آفریند. حتی می تواند مهمانخانه ی Bellevue و چشم انداز Bella را نیز بیافریند.

دادائیسم ما را به سوی امکانات فوق العاده تازه ای در شکل بیان در تمام هنرها سوق می دهد. دادائیسم، کوبیسم را به رقصی بر روی صحنه داخل کرد، موسیقی سر و صدابازی فوتوریست را در سراسر اروپا گسترش داد (چرا که مایل نبود آن را بطور کامل در بافت ایتالیایی اش حفظ کند). کلمه ی دادا نشان دهنده ی طبیعت بین المللی جنبشی ست که به هیچ حد و مرز، مذهب یا حرفه ای محدود نمی شود. دادا بیان بین المللی زمان ماست، طغیان عظیم جنبش های هنری ست، بازتاب هنری تمام آن حملات و تاخت و تازها، کنگره های صلح، دعوا در سبزی فروشی ها، با هم بودن های اجتماعی و الخ است.

دادا خواستار مواد و مصالح جدید در نقاشی ست.

دادا باشگاهی ست که در برلین تاسیس شده است و شما در آن می توانید بدون هیچ تعهدی خوش باشید، اینجا هر انسانی رئیس جمهور است و هر کسی در امور هنری دارای یک رای است. دادا بهانه ای نیست تا فخر و مباهات انسان های ادبی را تقویت کنیم. دادا جایگاه فکر است که می تواند در هر مکالمه ای آشکار شود بطوریکه شخص مجبور می شود بگوید : "این مرد یک دادائیست است، و آن یکی نیست." به این دلایل، باشگاه دادا در سرتاسر دنیا عضو دارد. در Honolulu به همان میزان که در New Orleans و Meseritz. اینکه دادائیست باشید گاهی اوقات به این معناست که تاجر یا سیاست پیشه باشید تا یک هنرمند. دادائیست بودن یعنی با رویدادها به اطراف پرتاب شدن، یعنی مخالفت با ته نشین شدن؛ یعنی برای لحظه ای کوتاه بر صندلی راحتی نشستن، و در عین حال زندگی خود را به خطر انداختن M. Weng هفت تیرش را از جیب شلوارش بیرون گذاشته بود . . . با زخمی در زیر دست، می گوید بله یک زندگی که می خواهد با انکار به پیش برود. بگو بله، بگو نه؛ آشوب هستی، زمین تمرین خوبی ست برای یک دادائیست واقعی. در این زمین او دراز کشیده است، جستجو می کند، دوچرخه می راند، نیمی Pantagruel، نیمی St Francis، می خندد و می خندد. مرگ بر گرایشات زیبایی شناسیک ـ اخلاقی ! مرگ بر انتزاع کم خون ِ اکسپرسیونیسم ! مرگ بر ادبی های کلّه پوک و مرگ بر نظریاتشان برای بهبود جهان !

زنده باد دادائیسم در کلام و تصویر ! زنده باد رویدادهای دادای این جهان !

مخالفت با این مانیفست هم به معنای دادائیست بودن است !

برلین. آوریل ۱۹۱۸

تریستان تزارا ، فرانز یانگ، گئورگ گروز، مارسل یانکو، ریچارد هولسنبیک، گرهارد پریز، رائول هاوسم

 

مراجع: اینترنت و سایر منابع مطالعاتی مکتوب

 


 
 
جذابیت پنهان بورژوازی (شماره 2)
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥
 

گرایش به اشرافی گری و زندگی در سطوح بالای اجتماعی، موضوعیست که تا حدودی در وجود همه انسان ها رخنه کرده. حتی افرادی که بسیار ادعای روشن فکری و آوانگاردیسم دارند گرایش پنهانی به بورژوا گری از رفتار و نوع زندگی شان قابل رویت است. میل مبهم ما به مارک ها و برندها، روستوران‎های شیک، شخصیت های مشهور و ... نشان دهنده تمایل اکثر ما به زندگی سرمایه داری و نوع روابط و سیستم حاکم بر این طبقه است.

 اگر به درون خودمان هم دقت کنیم می‎بینیم که در بسیاری مواقع، زرق و برق حاکم بر زندگی طبقه مرفه، حتی نوع دیدگاه و قضاوت ما در باره اشخاص و انسان‎ها را تحت تاثیر خودش قرار می‎دهد. یکی از نمونه‎های آشکار این نوع طرز فکر در مخاطبان عام به وضوح با مقایسه دو تصویر زیر قابل مشاهده است:

 

(توضیحات مربوط به تصاویر)*

 کنار هم قرار دادن این دو عکس را می شود در حد یک تمهید پیش پاافتاده ژورنالیستی تلقی کرد. چیزی در ردیف بازی موذیانه با احساسات بیننده و اخذ نتایجی بی پایه و اساس. اما حتی آگاهی از چنین نتایجی نمی تواند ما را از جاذبه کنار هم قرار دادن این دو تصویر رها کند.

 عکس اول، تصویری خوشایند از دختران خانواده رومانف، آخرین تزار روسیه است.

 چهار دختر نوجوان زیبا و معصوم (از چپ به راست)، ماری، تاتیانا، آناستازیا (همان دختر معروف تزار که سرنوشت افسانه یی اش دستمایه فیلم ها و کارتون های فراوانی شد) و اولگا. تاریخ عکس سال 1914 است.

زمانی که ده ها میلیون شهروند روسی در کنار تحمل بی کفایتی پدر این دختران و همسرش (ملکه) و مشاور سادیست آنها (راسپوتین) باید حضور در یکی از بی معناترین و کمرشکن ترین جنگ های تاریخ را هم تجربه می‎کردند.

 تصویر دیگر (مربوط به تابستان 1917) به سه تن از زنان انقلابی ارتش سرخ اختصاص دارد که لباس رزم پوشیده اند؛ زنانی با کینه یی طبقاتی و غیرقابل مهار که دوشادوش بلشویک ها برای برقراری اتحاد جماهیر شوروی جنگیدند.

 چهره این زنان با موهای تراشیده و چهره هایی خشمگین، وقتی در کنار معصومیت چهره دختران تزار قرار می گیرد تمام درس ها و اسناد تاریخی را تحت الشعاع قرار می دهد و بیننده ناخودآگاه با خانواده سلطنتی رومانف احساس همدردی می کند.

 تمام خانواده رومانف پس از دستگیری توسط بلشویک ها تیرباران شدند؛ از جمله این چهار دختر حاضر در تصویر بالا.

 

 

 

پ.ن: بورژوازی یکی از اصطلاحات مارکسیستی در مورد دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری است. این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه و سرمایه دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام, آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوما از اشراف زادگی. این دسته بالاتر از طبقه پرولتاریا قرار می‌گیرد. در جامعه سرمایه داری این واژه معمولاً به دسته‌های قانون گذار و مالک  اطلاق می‌شود.

 

 * بخش "توضیحات تصاویر"، برگرفته از متن روزنامه اعتماد، با اندکی تصرف در متن. 



 
 
و در ادامه مطلب قبلی ...
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

هیچ یک از ما عاشق به دنیا نمی‌‌آید

برهنه بوده ایم

روزِ تولد
و کوچک
و شکننده
و در جستجوی آغوشی امن
و از ترسِ تنهایی می‌‌گریستیم
و یک روز
یک نفر که از روزِ اول عاشق نبوده
از ترس تنهایی‌
به آغوشِ امن ما پناه می‌‌برد
عاشق می‌‌شود
عاشق می‌‌شویم
و یک روز
یک روزِ خیلی‌ بد
آغوش دیگری برای او امن می‌‌شود
می‌ رود
می‌ مانیم
برهنه
کوچک
بسیار کوچک
با قلبی شکسته
با روحی شکننده
بی‌ هیچ آغوشِ امنی‌
و از ترسِ تنهایی‌ می‌‌گرییم
و می‌‌گرییم
و می‌‌گرییم...

 

شاعر: ناشناس


 
 
جذابیت پنهان بورژوازی (بدون هیچ ربطی به متن)!!!
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

پدر:پسرم اینقدر دنبال دختر خوشگل نباش...زیبایی همیشگی نیست.
پسر:می دونم پدر... اما زشتی همیشگی یه.

یه چیز عجیب دیگه ای که تو وجود انسان هست, همین حس تنوع طلبیه. هر چقدر هم که انسان متعهدی باشی، باز هم بودن در کنار یک نفر به صورت مداوم خسته ات میکنه. علی رغم تجربه لحظات استثنایی و خاطرات رنگارنگ، به تدریج اون احساسات زیبا رنگ میبازه و جای خودش رو به تکرار میده. حرفای قشنگ تبدیل به سو تفاهم میشه، مکان های بکر و دیدنی تکراری میشه، شعرها و آهنگ های زیبا خسته کننده میشه، به تدریج همه زیبایی ها رو به زوال میره و در نهایت همه چی تموم میشه...

صد البته در بعضی مواقع تموم شدن به این راحتی نیست و این یعنی تبدیل شدن یه رابطه به شکنجه ابدی.

در اینجا یاد یه بخشی از کتاب "خداحافظ گاری کوپر" افتادم . "لنی" میگفت:

  "وقتی دو نفر اینجور که تو می‌گی بهم بچسبن، عاقبت کارشون به اونجا می‌کشه که اتومبیل و خونه می‌خرن و کار و کاسبی و بچه و اینجور چیزا راه می‌اندازن. اون وقت دیگه رابطشون عشق نیست. اسمش می‌شه زندگی."


شخصاَ فکر میکنم جذابیت، اصلی ترین موضوع در حفظ یه رابطه باشه. زمانی که طرف مقابل جذابیتش رو در ذهنت از دست بده دیگه نمیشه به ادامه راه فکر کرد. چون ادامه دادن راهی که توش هیجان و جذابیت نیست جز عذاب و خستگی چیزی به همراه نداره. تعریف افراد مختلف از جذابیت هم فرق میکنه و بحث سلیقه ها در اینجا هم یک فاکتور تاثیر گذار محسوب میشه. 

در همین راستا، یکی دیگه از معضلاتی که اکثر افراد با اون درگیرن نحوه جذاب کردن زندگیه. چه بسا زمانی که میخوای یه موضوعی رو جذاب کنی و یا یه حرکتی که به نظر خودت جذابه انجام بدی، ناگهان گند میزنی به همه چیز. بنابر این از اونجایی که من معتقدم خیلی چیزا قریضیه و به صورت مادر زادی در نهاد هر کسی قرار میگیره، تکلیف این قضیه هم از نظر من روشنه. جذابیت یه امر ذاتیه. ممکنه هیچ تلاشی در این جهت نکنی و در نظر دیگران موجودی جذاب باشی و ممکن هم هست با 1000 تا کلک و حقه بخوای اندکی جذابیت به خودت و حرکاتت تزریق کنی و نتونی.

بنابر این خوراک تنوع طلبی انسان رو جذابیت میشه تعریف کرد و به نظرم تا زمانی که احساس میکنی هنوز چیزهای جذابی در رفتار و احساسات طرف مقابلت وجود داره، میتونی به رابطه ادامه بدی. در غیر این صورت بهتره بیخودی خودت رو علاف و سر در گم نکنی. البته به این امر هم واقف هستم که گفتن این مسایل به صورت کلی راحته و نیاز به یک تعامل دو طرفه داره. چون اگه بخوایم بحث رو احساسی کنیم، معمولا  یک نفر این وسط قربانی میشه.

و بالاخره به این موضوع هم باید دقت کرد که ما در اکثر موارد در دنیای پیرامونمون بیشتر از این که با آدمای خوب و بد سروکار داشته باشیم، با آدمای جذاب و غیر جذاب سروکار داریم و این وسط بیشتر آدمای جذاب به مرور زمان جذابیت شون رو از دست می دن و تبدیل به یکی از دو زیر گروه آدمای غیر جذاب، یعنی "کسل کننده ها" یا "نفرت انگیزها" میشن. این جوری میشه که دنیا روز به روز جای بدتر و کسل کننده تری برای کسایی میشه که دنبال هیجان و تازگی ان...

حُسن ختام هم یه بخشی از کتاب بابا لنگ درازه (که خودم هنوز نخوندمش). خانم "جین وبستر" از قول یکی از شخصیت های کتاب   می فرمایند:

من رمز خوشبخی واقعی را یافته ام. باید "حال" را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، هم می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه زمین کوچک محدود کند و از همان نقطعه ی کوچک نهایت استفاده را ببرد. من هم میخواهم کشت و کارم را به یک قطعه ی زمین کوچک محدود کنم. میخواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت می برم. بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط می دوند. آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست بیابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلا مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند. وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمیکند به هدفشان برسند یا نه...!


 
 
عامه پسند
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٥
 

افسرده از خواب بلند شدم. به سقف نگاه کردم. به ترک‌های سقف. یک بوفالو دیدم که داشت دنبال چیزی می‌دوید. فکر کنم خودم بودم. بعد یک مار دیدم که یک خرگوش به دهن گرفته بود. آفتابی که از میان پارگی‌های پرده به داخل می‌تابید؛ صلیبی شکسته روی شکمم درست کرده بود. ماتحتم می‌خارید. بواسیرم دوباره عود کرده بود؟ گردنم مثل چوب خشک شده بود و دهنم مزه‌ی شیر ترشیده می‌داد.
بلند شدم و رفتم دستشویی. بدم می‌آمد که خودم را در آینه تماشا کنم، ولی نگاه کردم. افسردگی دیدم و شکست. دوتا کیسه‌ی سیاه گودرفته زیر چشم‌هایم بود. دو چشم ریز و وحشت‌زده، چشم‌های موشی که گربه‌ای عوضی به دامش انداخته. گوشت تنم انگار زنده نبود. به نظر می‌رسید از اینکه جزئی از من است حالش به هم می‌خورد. ابروهایم به سمت پایین تاب برداشته بودند. پیچ‌خورده بودند. به نظر می‌رسید مجنون شده‌اند. موهای ابروی مجنون. افتضاح بود. قیافه‌ام وحشتناک بود. حتی شکمم هم آمادگی کار کردن نداشت. یُبس بودم. رفتم طرف توالت که بشاشم. درست نشانه گرفتم، ولی باز هم از توالت ریخت روی زمین. سعی کردم دوباره نشانه بگیرم، ولی این دفعه ریخت روی نشیمن توالت که یادم رفته بود برش دارم. چند تکه کاغذ توالت کندم و همه جا را تمیز کردم. دستمال را توی توالت انداختم و سیفون را کشیدم. رفتم طرف پنجره و بیرون را نگاه کردم و دیدم که یک گربه در حال ریدن روی پشت‌بام همسایه است. بعد برگشتم، خمیر دندان را پیدا کردم و لوله‌اش را فشار دادم. زیادی بیرون آمد. از روی مسواک سُر خورد و تلپی افتاد توی روشویی. سبز بود. شبیه یک کرم سبز بود. انگشتم را تویش فرو کردم و مقداری‌اش را دوباره روی مسواک گذاشتم و شروع کردم به مسواک زدن. دندان‌ها. عجب چیزهای وحشتناکی بودند. مجبور بودیم که بخوریم، بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت‌انگیز بودیم. سرنوشت همه‌ی ما همین بود که کارهای حقیر کثیف‌مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم.
مسواک زدن را تمام کردم و برگشتم به رخت‌خواب. نه حس داشتم و نه انرژی. یک پونز بودم، یک تکه پارکت.
تصمیم گرفتم تا ظهر توی رختخواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم‌های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه‌ام بهتر شود، حالم بهتر شود. آدمی را می‌شناختم که چندین روز بود شکمش کار نکرده بود. بعد از چند وقت منفجر شد. واقعاً.

 کثافت از شکمش ریخت بیرون.
بعد تلفن زنگ زد. گذاشتم زنگ بزند. هیچوقت صبح‌ها تلفن جواب نمی‌دادم. تلفن پنج بار زنگ خورد و بعد قطع شد. با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد. همه‌شان آن بیرون دارند حقه‌های حقیر سر همدیگر سوار می‌کنند و کله‌معلق می‌زنند. پتو را تا گردنم بالا کشیدم.

و صبر کردم...

"چارلر بوکوفسکی"

(از متن کتاب)


 
 
درباره لوسین فروید (یک استثنا در هنر فیگوراتیو)
نویسنده : وحید نیک قلب - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

برای خیلی از آدم های معمولی، زندگی کردن در زمانه حضور یک هنرمند تاثیرگذار می تواند اتفاق نادری باشد، همان طور که برای یک هنرمند، رسیدن به شهرت و آوازه قبل از مرگ، یک حادثه تلقی می شود. اما وقتی به نقاش و هنرمندی چون "لوسین فروید" می رسیم می بینیم تمام این معادله ها شکل دیگری به خود می گیرد. ما اینجا، با نقاشی روبه رو هستیم که می شود او را در زمره بزرگ ترین نقاشان این چند دهه قلمداد کرد، اما این نقاش، موجودیت دوگانه ای دارد.

موجودیت اول او به گذشته اش مربوط می شود.  در آثار هنری ای که به این گذشته ربط پیدا می کند، ما پیوسته شاهد مفهوم "هنر برای هنر" هستیم و حس کناره گیری از زندگی به خوبی به چشم می خورد. اما موجودیت دوم او، شور و شتاب و هیجان بیشتری دارد و هنرمند اینجا نگاهی کاوش گرانه پیدا می کند. به بیان دیگر، زندگی او هم مظهری از ایستایی و سکون است، هم تجلی ای از حرکت و جنبش.

"لوسین فروید" در هشتم دسامبر 1922 در برلین به دنیا آمد. او نوه زیگموند فروید معروف است. پدرش ارنست، معمار بود و کوچک ترین پسر زیگموند فروید به حساب می آمد. کودکی لوسین در خانواده ای یهودی سپری شد که اعتقاد چندانی به انجام فرایض دینی نداشتند. در این زمان، فروید کوچک در رفاه خانواده های بورژوا به سر می برد و زندگی راحت و بی دغدغه ای داشت که در آن فرصت کافی برای خیال پردازی های کودکانه بود. اما وقتی آدولف هیتلر در سال 1933 صدراعظم آلمان شد، ورق برگشت و ارنست و همسرش لوسی فهمیدند که دیگر آلمان جای ماندن نیست و بنابراین به انگلستان مهاجرت کردند و تابعیت این کشور را پذیرفتند.

فروید، در ابتدا پسر بچه بد قلق و پرمدعایی بود؛ اما رفته رفته زندگی دشوار در انگلستان او را نرم کرد و به او آموخت که به توانایی های شخصی خودش اتکا کند. او تحصیلات اولیه خود را در مدرسه هنرهای لندن سپری کرد و بعد از آن در مدرسه نقاشی و طراحی آنجلیای شرقی واقع در ددهام تحصیل کرد. در حدود سال 1939 چند عدد از طرح های فروید هفده ساله در مجله هورایزون به چاپ رسید که موفقیت خوبی برای او به حساب می آمد. اولین نمایشگاه انفرادی او در سال 1942 در گالری لفور برپا شد.با پایان یافتن جنگ، فروید که دوران نوجوانی اش را پشت سر گذاشته بود، به طور بی وقفه کار نقاشی پرتره را آغاز کرد. از این زمان به بعد بود که او به یکی از نقاشان فیگوراتیو تبدیل شد و توانست در این شیوه نقاشی چهره شاخصی شود.

سلف پرتره از خود نقاش

نقاشی های او اغلب پرتره ها ی آدم هایی هستند که فروید آنها را از بین دوستان، خانواده، نقاشان دیگر، طرفدارانش و کودکان انتخاب کرده است. او همان زمان در مورد نقاشی های خودش گفته بود: "من آدم ها را نقاشی می کنم، نه از آن رو که نشان دهم چه شکلی هستند؛ بلکه از این بابت که نشان دهم بودنشان چگونه رخ می دهد."عده ای از منتقدان، او را نقاشی "رئالیست" (و حتی عده ای پا فراتر گذاشته و او را نقاشی سوپر رئالیست) معرفی کرده اند، اما به نظر می رسد که او از یک نقاش رئالیست صرف فراتر است. او نقاشی است که بیشتر بر سیاق و سبک شخصی خودش عمل می کند و نگاهش در هنر، معطوف به نقاشی کردن، آن هم به مفهوم سنتی و دیرینه آن است. با این حال، سوژه های بکر و عمیق و متفاوت او آنقدر در هنر فیگوراتیو سنتی انگلستان بی سابقه هستند که صریحاً اذعان کنیم با نقاشی متفاوتی روبه رو هستیم که در عرصه هنر فیگوراتیو یک استثنا محسوب می شود.

girl whit a kiten

Baby On A Green Sofa

Esther

این نقاش متفاوت در توصیفی که خودش می گوید : "کار من کاملاً مرتبط با زندگی شخصی ام است... درباره خودم است و پیرامونم. من روی آدم هایی کار می کنم که به من علاقه دارند و در فضاهایی دقیق می شوم که می شناسم... وقتی به یک آدم نگاه می کنم، این نگاه برایم انتخاب چیزی را ممکن می سازد که در یک نقاشی قرار می گیرد. تمایزی هست بین واقعیت و حقیقت. حقیقت، عنصری از رازگشایی در خود دارد. اگر چیزی حقیقی باشد، جذابیت اش برای انسان از خود آن چیز بیشتر است."

اولین سوژه نقاشی های فروید، همسر اولش کیتی بود (فروید در سال 1948با این زن ازدواج کرد.) او بارها و بارها فیگور همسر خود را کشید. بعد از آن که از کیتی جدا شد، این نقاشی ها را ادامه داد و بعد از ازدواج با همسر دومش کارولین (در سال 1952) بارها پرتره او را بر روی بوم آورد.

فروید بعد از آن، از گروه زیادی از نقاشان و دوستان خود نقاشی کشید . در سال1951 ، برای نقاشی معروفش "درون پادینگتون" جایزه بهترین نقاشی را از فستیوال نقاشی بریتانیا از آن خود کرد.فروید در سال 1956بعد از آن که فهمید پرتره های تنهای او نیازمند آن هستند تا به شیوه آزادتری کشیده شوند، شروع به کاوش در تکنیک های اکسپرسیونیستی سایه روشن کرد که این کاوش به نقاشی های او شکل جدیدی بخشید. البته تلاش او در فیگورهای آزاد چندان مورد توجه قرار نگرفت تا زمانی که در سال 1966 مطالعه ای جدی روی پرتره نگاری انجام داد. فروید در سال 1977عمده توجه خود را روی فیگور مردان متمرکز کرد. در حالی که فیگور ملبس (اغلب با چشمان غمگین و معمولاً نشسته یا خوابیده) هنوز بخش اعظم کارهای او را تشکیل می داد، فروید به شکل ویژه ای به فرم رئالیستی پیکر مرد توجه نشان داد. نقاشی "مرد با موش( "1977) آغازی است بر جست و جوی وقفه ناپذیر فروید در ترسیم چنین فیگورهایی. فروید البته در این سال ها به سوژه های دیگری هم توجه نشان داد. بهترین دوست انسان یعنی سگ، یکی از این سوژه ها بود که در بسیاری از تابلوهای این نقاش به چشم می خورد. با تمام اینها، فروید گاهی اوقات از فیگورهای انسانی یا حیوانی دست می کشید و به چشم انداز های شهری می پرداخت.

او به گونه ای در تمام آثارش روایت خود را از جهان با شیوه و سبک و سیاق مختص به خود با مخاطب اش در میان می گذارد. برای او پایبندی بر قوانین نقاشی ارزشی ندارد و آگاهانه پا را از حد و حدود تعیین شده فراتر می نهد. از همان اولین پرتره ها در دهه چهل که او همسر اولش را نقاشی می کند، شکل چشم ها و پیشانی در نگاه اول حتی اشتباه به نظر می رسد، اما فروید به عمد می خواهد روایت خودش را از یک شخصیت با فیلتری از درون دنیای خویش با ما قسمت کند. در نتیجه ابایی ندارد که نقاشی اش غیرمعمول و حتی اشتباه به نظر برسد.

فروید اطرافیانش را سوژه نقاشی هایش قرار می دهد، اما از خلال چهره و بدن آنها، دنیای درونی خودش را روایت می کند. بین آدم هایی که او می کشد، به رغم اختلاف های ظاهری، شباهت های زیادی را می توان دید و سبک روایت او از این آدم ها، از دهه چهل تا آخرین نقاشی در سال ۲۰۱۱، کم و بیش ثابت می ماند.

فروید می گوید آدم هایی را می کشد که برایش جالب و مهم اند و در اتاقی که می شناسد و در آن زندگی می کند. او برای مدل هایش داستان های زیادی تعریف می کرد و حتی شعر می خواند و با غذای خوب به استقبالشان می رفت، اما به هنگام کار اجازه نمی داد که حرفی بر زبان بیاورند. در اولین سال ها همسرش، استادش و یک کلکسیونر و حتی دوست اش فرانسیس بیکن- دیگر نقاش ستایش شده قرن بیستم- را سوژه آثارش قرار داد و در «دختر با گل های سرخ» (۱۹۴۷ و ۴۸) یکی از شاهکارهایش را بر اساس چهره همسر اولش خلق کرد.

نوه زیگموند فروید معروف، در واقع جهان روانشناسانه پدربزرگش را در حال و هوایی متفاوت دنبال می کند. او در طول دهه ها آدم های مختلفی را سوژه نقاشی هایش قرار می دهد، اما در همه آنها، از زنانی بسیار تکیده و استخوانی تا چاق و فربه، نگاه نقاشی را می توان حس کرد که زندگی را دوست ندارد و به نقاشی به عنوان یک درمان نگاه می کند.

در واقع فروید در صورت و بدن مدل هایش زیبایی را جست و جو نمی کند و بر خلاف بسیاری از نقاشان طول تاریخ، سعی دارد تصویر نازیبایی از بدن و صورت انسان ها ترسیم کند. در هیچ کدام از بدن های برهنه نقاشی شده توسط فروید، حس اروتیکی نمی توان یافت و برعکس تصویر دیگری از انسان ها که تلخ و سرد و دردناک به نظر می رسد خلق می شود.

"سرپرست خفتۀ خیریه" از معروف ترین و گرانقیمت ترین آثار لوسین فروید

در واقع فروید در تمام طول دوره کاری اش در حال برداشتن ماسک زیبا از صورت و بدن انسان هاست. در کنار پیکاسو که غالباً به شکل استعاری در حال برداشتن ماسک از صورت و ورود به درون پیچیده انسان هاست، فروید علاوه بر صورت، با کشیدن بدن های مچاله شده، انسان را به معنای واقعی "برهنه" می کند؛ فارغ از پوستی که ما را زیبا نشان می دهد. فروید در واقع پوست انسان را می کند و لایه ای را از روی درونیات پنهان ما برمی دارد. می ماند استخوان ها و رگ هایی بیرون زده و بدنی ملتهب که درد و رنج انسان را می توان در آن حس کرد.

فروید که بیشتر عمر حرفه‌یی خود را در لندن گذراند، یکی از بزرگترین نقاشان قرن بیستم محسوب می‌شود. اگر به سبک شناسی اکتفا کنیم می توان گفت وی به سبک‌های واقع‌گرایی، اکسپرسیونیسم و فراواقع‌گرایی نقاشی می‌کشید.

این نقاش بزرگ از هنرمندان نیک‌بختی بود که در زمان حیات، شهرت را تجربه کرد و گفته می‌شود که او گران‌ترین هنرمند جهان بوده است.

لوسین فروید سرانجام در شامگاه 20 ژوئیه سال 2011 میلادی در سن 88 ساگی در منزلش و به دلیل یک بیماری نامعلوم در گذشت.

Interior In Paddington